نوشته های تازه

📺ببینید/فتنه شدید تر از دجال…

فتنه دجال_zorrieh.ir

در کتاب وسائل‌الشیعة که توسط شیخ حرّ عاملی گردآوری شده و از زمان تألیف تاکنون مدار تحقیق و استنباط فقها در احکام شرعی بوده، روایتی از امام رضا علیه‌السلام درباره‌ی “فتنه”‌ آمده است که می‌فرمایند:
“إنّ ممّن ینتحلُ مودّتنا أهلَ البیت، من هو أشدُّ فتنةً علی شیعتِنا من الدّجّال.
فقلتُ: بماذا؟
قال: بموالاتِ أعدائِنا و معاداةِ أولیائِنا. إنّه إذا کان کذلک، اختلطَ الحقُّ بالباطل و اشتبهَ الأمرُ فلم یُعرَف مؤمنٌ من منافقٍ”*
“همانا از کسانی که مدعی مودت ما اهل بیت هستند،۱ کسی هست که در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) گفت: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود.”

.

.

.

علت مبتلا شدن به این فتنه را در کلیپ زیر ببینید:

ندامت یا خیانت؟

کدام عار است؟ ندامت تتلو یا وطن‌فروشی و خیانت‌های شما؟!

روزنامه کیهان در خبر ویژه خود نوشت:
حضور امیر حسین مقصودلو (تتلو) در مراسم یک سالگی فارس پلاس، بهانه عقده‌گشایی‌های تحریف‌آمیز علیه نیروهای انقلابی از سوی افراطیون مدعی اصلاحات شد.
سایت‌ها و روزنامه‌ها و کانال‌های تلگرامی این طیف چه در هنگام ملاقات تتلو با آیت‌الله رئیسی و چه حضور وی در جشن فارس پلاس ضمن هیاهوی شدید سعی کردند این اتفاق را به عبور از اصول یا موضوع انتخابات و رأی جمع‌کنی به هر قیمت (کاری که خود در آن استاد تمام و بی‌چهارچوب هستند) ربط دهند.
به راستی آیا پذیرفتن انسانی که می‌گوید پشیمانم و توبه کرده‌ام عار است، یا پسرفت و ندامت برخی چپ نماهای رویگردان از انقلاب که با مفسدان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هم پیاله شدند، در آمریکا، انگلیس و فرانسه پناهندگی گرفتند، نان خور رژیم آل‌سعود شدند و کمک مالی گرفتند (از خاتمی تا مهاجرانی).
همین آقای عبدی زمانی به پاریس رفت و با باری روزن عضو ارشد لانه جاسوسی سفارت آمریکا ملاقات کرد. روزن پس از جلسه گفت او از من عذرخواهی کرد و من هم پذیرفتم؛ هر چند عبدی منکر شد.
خوب! آیا پذیرفتن کسی که می‌گوید از گذشته خطای فردی خود پشیمان است و می‌خواهد توبه کند، عار است یا عکس‌های کشف حجاب داودی مهاجر و شادی صدر و… و یا عکس مهاجرانی در الجنادریه با سعودی‌ها و از این قبیل؟!
جریان حزب‌اللهی منطق روشنی دارد: میزان حال فعلی افراد است. هرکس به جانب اخلاق و ارزشها و اسلام و ایران بازگشت، باید از او استقبال کرد.
هرکس از درون جبهه انقلاب، به بیرون از آن رفت و مقابل اصول و آرمان‌ها ایستاد و هم پیاله با دشمنان شد- ولو سابقه خوب داشته باشد- به اعتبار امروزش باید بااو برخورد کرد.

بوی پیراهن یوسف…شهید محمدرضا دهقان

13815278-2544-l

مادر شهید دهقان گفت:برای اینکه بهتر بتوانم دوری‌ محمدرضا را تحمل کنم, هر روز صبح پیراهنش را بو می‌کردم و گریه می‌کردم که شوهر و دخترم گاهی با شوخی به من انتقاد می‌کردند ولی من با این چیزها ۴۵ روز را طاقت آوردم.

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران تسنیم«پویا»؛ محمدرضا دهقان‌امیری متولد ۲۶ فروردین ماه سال۷۴ فرزند دوم و پسر ارشد خانواده و از کودکی پسری بسیار بازیگوش و پر جنب و جوش بود.بسیار شوخ طبع بود و در مدرسه و دانشگاه با دوستانش شیطنت می‌کرد.دوران دبیرستان را در دبیرستان امام صادق(ع) منطقه۲ تهران در رشته علوم و معارف اسلامی گذراند و علاقه بسیار زیادی به رشته علوم سیاسی داشت. چون علاقه زیادی به قشر روحانیت داشت رشته فقه و حقوق را در مدرسه عالی شهید مطهری انتخاب کرد و به ادامه تحصیل پرداخت. چون دو دایی محمد رضا شهید شده بودند از کودکی با مفهوم شهید و شهادت آشنا شده و در این مسیر قرار گرفت و علاقه خاصی به مطالعه سیره شهدا داشت.

شهید محمدرضا دهقان‌امیری از شهدای دهه هفتادی مدافع حرم حضرت زینب(س) بود که  ۲۱ آبان سال ۹۴  در سن ۲۰ سالگی طی عملیاتی مستشاری در حلب سوریه به فیض شهادت نائل شد. ویژگی‌های محمدرضا دهقان، از نگاه مادر  و خواهر او که روزها و سال‌ها شاهد بزرگ شدن فرزند و برادر خود بوده‌است، رنگ متفاوتی دارد. بخشی از  گفت‌و‌گوی تفصیلی با مادر و خواهر شهید دهقان را اینجا می‌خوانید:

 در آخرین ارتباطی که با هم داشتید چه گفتید؟

خواهر شهید: دفعه‌های آخر در ارتباطات تلفنی خیلی غُر می‌زد از اینکه خسته شده.من احساس می‌کردم از دوری خانواده و یا سختی جا خسته شده. این مدل حرف زدن‌ها از محمدرضا خیلی بعید بود. منتها جدی حرف نمی‌زد و خیلی کم مظلوم می‌شد, یعنی اغلب با شیطنت‌های خاصی و با شوخی و خنده حرف‌های جدی‌اش را می‌گفت.آخرین بار سه‌شنبه بود که تماس گرفت، گفت پنجشنبه، جمعه برمی‌گردم اگر نشد تا دوشنبه خانه هستم و با مظلومیت خاصی گفت خیلی خسته‌ام دیگر نا ندارم بهش گفتم دو، سه روز دیگه می‌آیی. من و مامان خیلی ذوق داشتیم باهاش حرف بزنیم و گوشی تلفن دست دوتایمان بود. در همین حین مامان شروع به صحبت با محمدرضا کرد. یکسری حرف‌هایش برایم خیلی سنگین بود, خصوصا آن موقعی که مدت زیادی بود ندیده بودیم و توی خطر بود و حرف‌هایش بوی خاصی می‌داد. بعد که صحبتش با مامان تمام شد, دوباره با من صحبت کرد و گفت: مامان و بابا را راضی کردی؟ چون از من قول گرفته بود بعد از دو ماهی که برمیگردد مادر و پدر را راضی کنم که برایش به خواستگاری برویم و من هم شب قبل اعلام رضایت را گرفته بود.

به محمدرضا گفتم: یا منو مسخره کردی یا خودت را ؛ آدم یا شهید می‌شود یا زن می‌گیرد دوتاش با هم نمی‌شود

به خاطر حرفهایی که به مادرم زده بود از دستش عصبانی شدم و گفتم «محمد یا منو مسخره کردی یا خودت را آدم یا شهید می‌شود یا زن می‌گیرد دوتاش با هم نمی‌شود». بعد یک حالت جدی به خودش گرفته و مثل کسانی که استاد هستند و با شاگردشان حرف می‌زنند به من گفت: تو خجالت نمی‌کشی! من باید برای تو هم حدیث بخوانم.گفتم حالا چه حدیثی را به من می‌گویی، گفت: «امیرالمومنین می‌فرماید برای دنیایت جوری برنامه‌ ریزی کن تا ابد زنده‌ای و برای آخرتت جوری کار کن که همین فردا می‌خواهی بمیری». من  خیلی امیدوار شدم و گفتم الحمدالله باز حواسش به این دنیا است و به محمدرضا گفتم«بابا راضی شد حله!» بعد ذوق کرد و همان راضی‌ام ازت‌ها را شروع کرد و گفت به نیابت از تو یک زیارت خوب در حرم حضرت زینب به جا می‌آورم.

این یک هفته آخر من و خانواده حال خیلی بدی داشتیم. دقیقا یک هفته قبل از شهادتش خواب دیدم که در منزلمان یک مراسمی برگزار شد و عکسی از محمد که لباس سبز پوشیده که الان در فضای مجازی منتشر شده را به دیوار زدند. آنقدر این عکس به نظرم قشنگ آمد که در خواب دو، سه بار سوال کردم که این عکس زیبا از کجا آمده, اما هیچ کس جوابم را نمی‌داد. بعد گفتم که اصلا عکس محمد را برای چه اینقدر بزرگ کردیم و در دیوار زدیم؟ این را که پرسیدم یک شخصی که نمی‌دانم چه کسی بود از پشت جوابم را داد و گفت «خبر شهادت محمدرضایتان آمده». در تمام آن یک هفته در اضطراب بودم. سه‌شنبه که تماس گرفت یادم است فقط بهش می‌گفتم محمد مراقب خودت باش داری چه کار می‌کنی کار خطرناکی که نمی‌کنی. می‌گفت مگر اینجا چه خبر است که بخواهیم کار خطرناک کنیم. اینقدر این حرف را بهش گفتم که آخر عصبانی شد و گفت چرا اینقدر می‌گویی مراقب خودت باشد.

بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفتم که شهید می‌شوی

مادر شهید: شنبه با پدرش صحبت کرد و به پدرش گفت برای من زن بگیر. پدرش گفت: خودت از آنجا بیاور، محمدرضا گفت: پس دوتا می‌آرم یکی برای خودم و یکی هم برای شما اگر می‌خواهی برای محسن هم بیاورم؟ توی همان صحبت‌هاش آنقدر با شوخی و ساده حرف می‌زد و صحنه‌ها را برای ما عادی جلوه می‌داد که ما فکر می‌کردیم به یک اردوی تفریحی رفته و هیچ ذهنیتی نسبت به سوریه نداشتم. به محمدرضا گفتم آنجا چه کار می‌کنید می‌گفت: می‌خوریم، می‌خوابیم، فوتبال بازی می‌کنیم, جالب اینکه سراغ یکی دیگر از همرزم هایش را که می‌گرفتم باز هم همین حرفها را می‌زد و حتی در حرف‌هایش یک کلمه که اظهار نارضایتی از رفتنش به سوریه برود وجود نداشت.

روز سه‌شنبه که آخرین بار با او صحبت کردم تنها روزی بود که تلفنش طولانی شد. حدود ساعت ۳ بعد از ظهر زنگ زد. من و دخترم با هم بودیم محمد داشت با دخترم صحبت می‌کرد و من همزمان صحبت‌هایشان را گوش می‌کردم که به دخترم گفت: به مامان بگو برام زن بگیره که من وسط حرفهایش آمدم و  گفتم تو هنوز بچه‌ای! به محض اینکه متوجه شد من حرفهایش را گوش می‌دهم یکدفعه گفت که مامان گوشی را بگیر می‌خواهم با شما صحبت کنم .بعد شروع به صحبت کردن کرد و گفت: دعا کن شهید بشوم. من همیشه یک جمله داشتم و هر موقع این صحبت‌ را می‌کرد به او می‌گفتم نیتت را خالص کن و او همیشه در جواب به من می‌گفت «باشه! نیتم را خالص می‌کنم» ولی این دفعه یک مدل دیگر جوابم را داد و گفت: «مامان به خدا نیتم خالص شده! حتی یک ناخالصی هم در آن وجود ندارد» وقتی این جمله را گفت بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفتم که پس شهید می‌شوی.

بعد گفت: جان من! گفتم آره محمدرضا حتما شهید می‌شوی تا این را گفتم یک صدای قهقه خنده از آن طرف بلند شد و بلند بلند داد می‌زد و می‌گفت مامان راضی‌ام ازت. بهش گفتم حالا خودت را اینقدر لوس نکن. بعد محمدرضا گفت: «مامان یک چیز بگم دعایم می‌کنی دعا کن که پیکرم بدون سر برگردد» وقتی این را گفت من داد زدم سرش و گفتم اصلا محمدرضا اینجوری برایت دعا نمی‌کنم شهید شوی. گفت: نه! پس همان دعا کن که شهید شوم. بعد بلافاصله با دخترم صحبت کرد. بعد از این تلفن آنقدر منقلب شدم که حتی با محمدرضا خداحافظی نکردم و این حرف محمدرضا من را خیلی به هم ریخت. همان شب هم با دایی‌اش تماس گرفته بود و صحبت کرده بود و گفته بود: دایی دعا کن که شهید شوم بعد دایی‌اش در جواب گفته بود تو همین که سوریه رفتی باعث افتخار ما هستی. محمدرضا گفته بود به نظر شما کار من اینقدر مهم است‌که باعث افتخار خانواده شده‌ام؟ که دایی‌اش در جواب می‌گوید آره! و این کلمه محمدرضا را خیلی تحت تاثیر قرار داده بود.

احساس کردم دیگر محمدرضا را نمی‌خواهم

نحوه شهادتش را چگونه متوجه شدید؟

مادر شهید: از آن روزی که محمدرضا رفت به اعضای خانواده می‌گفتم منتظر محمدرضا نباشید, محمدرضا برنمی‌گردد. من هر سال برای محمدرضا یک شال گردن می‌بافتم. امسال هم دخترم کاموایی خرید که برای محمدرضا شال گردن ببافم. حدودا ۵۰ سانت از شال گردن را بافتم ولی اصلا دلم نبود. به خودم می‌گفتم  من این را می‌بافم ولی برای محمدرضا نیست و قلبم به این مسئله آگاهی می‌داد و تمام آن ۵۰ سانت را شکافتم که حتی دخترم به من اعتراض کرد و گفت: محمدرضا زودتر از بقیه برمی‌گردد. پیش خودم گفتم محمدرضا که برنمی‌گردد برای چه برایش شال گردن ببافم, این یک حسی بود که من داشتم و دلیلش را نمی‌دانستم.

صبح پنجشنبه در دانشگاه بودم و آنقدر حالم بد بود که برای اولین بار بعداز ۴۵ روز از رفتن محمدرضا داستان رفتنش به سوریه را برای یکی از همکلاسی‌هایم گفتم. بعد از تعریف داستان همکلاسی‌ام شروع به گریه کرد و من هم همراه او گریه می‌کردم و احساس می‌کردم که یک اتفاقاتی در این عالم در حال رخ دادن است و با تمام وجودم این قضیه را احساس می‌کردم. ساعت ۲ بعد از ظهر که به خانه آمدم مشغول آماده کردن وسایل ناهار بودم که یک لحظه حال عجیبی به من دست داد و ناخوداگاه قلبم شکست و شروع به گریه کردم و احساس کردم دیگر محمدرضا را نمی‌خواهم و انرژی عظیمی از من بیرون رفت. این حالت که به من دست داد خیلی منقلب شدم و رو به قبله برگشتم و یک سلام به اباعبدالله دادم و با یک حالت عجیبی گفتم خدایا راضی‌ام به رضای تو و گفتم آنچه از دوست رسد نیکوست و نمی‌دانم چرا این حرف‌ها را با خودم زمزمه می‌کردم.

از ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر به بعد لحظه به لحظه حالم بدتر می‌شد ساعت ۷ بعد از ظهر که شد من در آشپزخانه بودم و گریه می‌کردم و نمی‌دانم چرا این حالت را داشتم. آن شب, شب خیلی سختی بود و خیلی سخت به من گذشت و سعی کردم با خواندن دعای کمیل و زیارت عاشورا خودم را آرام کنم که حالت من  بازخوردی در خانه نداشته باشد. همیشه هر اتفاق خاصی که می‌خواست در خانه اتفاق بیفتداخوی بزرگم آقامحمدعلی که شهید شده قبل از وقوع آن به ما اطلاع می‌داد. آن شب هم ایشان به خواب من آمد.

بعد از نیمه‌های شب بود که خواب دیدم که خانه ما خیلی روشن است و حتی یک نقطه تاریکی وجود ندارد و من دنبال منبع نور می‌گردم که این منبع نور اصلا کجاست؟ بعد از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه کردم و دیدم دسته دسته شهدایی که من می‌شناسم با حالت نظامی و سربلند و چفیه در حال وارد شدن به خانه هستند و من هم در شلوغی این همه آدم دنبال منبع نور می‌گشتم. بعد برگشتم و دیدم که نور از عکسهای دو تا اخوی‌هایم که روی دیوار بود از قاب عکس اینها منتشر می‌شود و دیدم برادرم ایستاده و یک دشداشه بلند حریر تنش است و با یک خوشحالی و شعف فراوان و چهره‌ای نورانی من را با اسم کوچک صدا زد و گفت: «اصلا نگران نباش! محمدرضا پیش من است» و دو، سه بار این جمله را تکرار کرد. من آن شب از ساعت دو با این خواب بیدار شدم و تا صبح در خانه راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم و دعا می‌خواندم. تا ساعت ۸ صبح که دیگر نتوانستم تحمل کنم.

با دیدن کارت ملی اش به محمدرضا گفتم تو دیگر نیستی برای چه بهت نگاه کنم

آن روز جمعه بود و صبح زود همه را بیدار کردم و گفتم بلند شوید از خانه برویدبیرون و این برای خانواده خیلی عجیب بود. همه گفتن این موقع صبح کجا برویم؟دخترم همان لحظه گفت برای شهید  عبدالله باقری در بهشت‌زهرا مراسمی گرفتند برویم آنجا. من تا این حرف را شنیدم اجبارشان کردم که با هم بروید بهشت زهرا. برای شوهرم خیلی عجیب بود گفت شما هم بیا. من گفتم نمی‌آیم شما خودتان بروید, می‌خواهم خانه را مرتب کنم و احساس می‌کردم ما در خانه میهمان خواهیم داشت.خانواده حدود ساعت ۹ صبح به بهشت زهرا(س) رفتند و من شروع به مرتب کردن خانه کردم. اتاق محمدرضا همان مدلی که قبل از رفتنش چیده بود همانگونه بود.من احساس می‌کردم که باید خانه را خلوت کنیم حتی یادم است که کیف پولش که کنار اتاق بود را برداشتم و دیدم کارت ملی محمدرضا داخل کیفش است, با دیدن کارت ملی اش به محمدرضا گفتم تو دیگر نیستی برای چی بهت نگاه کنم.

هر روز صبح پیراهنش را بو می‌کردم و گریه می‌کردم

برای اینکه بهتر بتوانم دوری‌اش را تحمل کنم یکی از پیراهن‌هایش را روی چوب‌لباسی اتاق آویزان کرده بودم و هر روز صبح پیراهنش را بو می‌کردم و گریه می‌کردم که شوهرم و دخترم می‌گفتند:«مامان چقدر سوسول شدی که پیراهن محمدرضا را بو می‌کنی!» ولی من با این چیزها ۴۵ روز را طاقت آوردم اما آن روز همه اینها را جمع کردم. اتفاقا در آن روز تلفن خانه نیز خیلی زنگ می‌زد می‌خواستم آن خبری را که می‌دانستم به آنها بگویم اما می‌گفتم این خبر موثق نیست و اگر بگویم ممکن است نگران شوند. برگشت خانواده خیلی طول  کشید حدود ساعت ۲ بعد از ظهر برگشتند سریع سفره ناهار را پهن کردم و سریع آن را جمع کردم, چون به خودم می‌گفتم که هیچ چیز نباید نامرتب باشد و هر لحظه ممکن است ما میهمان داشته باشیم.

 به شوهرم گفتم قوی باش خبر شهادت محمدرضا را می‌خواهند بدهند

درحین جمع کردن وسایل تلفن شوهرم زنگ زد و من بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفتم کی است، گفت آقا مصطفی‌ است تا این را گفت گفتم:«علی! خبر شهادت محمدرضا را می‌خواهد بهت بدهد» شوهرم با شنیدن این حرف شوکه شده بود و گفت این چه حرفی است می‌زنی و بعد رفت در اتاق و صحبت کرد. آقا مصطفی به شوهرم گفته بود که علی‌آقا لباست را بپوش و جلوی در خانه بیا. وقتی صحبتش تمام شد,لباسش را پوشید و رفت. من به شوهرم گفتم قوی باش خبر شهادت محمدرضا را می‌خواهند بدهند و حالت در کوچه بد نشود. چند دقیقه گذشت و من کوچه را نگاه کردم و دیدم خبری نیست. به دخترم و محسن گفتم آماده شوید که وقتی شوهرم به خانه برگشت ما آماده بودیم. به او گفتم چی شد؟ گفت: چیزی نشده محمدرضا پایش تیر خورده و قرار است به ملاقاتش برویم و رفت سمت درب ورودی تا کفشها را برایمان آماده کند. من گفتم «اصلا این کارها مهم نیست محمد رضا شهید شده مگه نه؟»شوهرم به من نگاهی کرد و گفت: بله و حالش بد شد و به طرف کوچه رفت.

گفتم برای چه گریه می‌کنی محمدرضا را می‌خواستیم داماد کنیم، اینکه از دامادی خیلی بهتر است

همه دوستان و همسایگان در کوچه منتظر بودند که از خانه ما صدای جیغ و فریاد بیاید که یکی از دوستان گفته بود مادر محمدرضا حتما غش کرده ایشان وقتی وارد خانه شد و دید ما آماده هستیم, شروع به شیون و گریه و زاری کرد. من گفتم برای چه گریه می‌کنی محمدرضا را می‌خواستیم داماد کنیم، اینکه از دامادی خیلی بهتر است محمدرضا به آرزویش رسید. اما همسایه به ما می‌گفت شما کوهی!گریه کن، داد بزن شما چرا مثل کوه می‌مانی؟ و من اصلا گریه نمی‌کردم. قبل از ورود آقایان به منزل وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم و عبارت «انا لله و انا الیه راجعون» را خواندم و در آن لحظه تمام آرامشم به تمام کردن نماز بود. وقتی که نماز تمام شد و از اتاق بیرون آمدم دیدم که خانه جای سوزن انداختن نیست و کوچه و خانه پر از جمعیت شده بود. آقایی از سپاه قدس آمده بود و خبر شهادت محمدرضا را تایید کرد و پاکتی را از جیبش درآورد و گفت: این وصیتنامه شهید است و می‌خواهیم خوانده شود.

من گفتم اجازه دهید وصیت‌نامه‌اش را اول ما بخوانیم و همراه خانواده به داخل اتاق رفتیم و وصیت‌نامه‌اش را خواندیم. وصیت‌نامه حاوی ۵،۶ صفحه بود که ۳ صفحه‌اش عمومی بود و بقیه‌اش به صورت خصوصی است که مثلا گفته نماز و روزه‌هایم را این شکلی بخوانید و مراسم‌هایم را اینطوری برگزار کنید. وقتی ما ۳ صفحه اصلی وصیت‌نامه راخواندیم محمدرضا حالتی آن را نوشته بود که از نوشته‌های محمدرضا خنده‌مان گرفت. آنقدر آرامش در وجود ما بود که من رو کردم به آن آقا  و گفتم خبر شهادت را شما نیاوردید خبر شهادت را برادرم به من داد.

در اولین جمله به او گفتم «محمدرضا چرا با سر آمدی!»

وقتی خبر را شنیدید و به معراج شهدا رفتید چه حسی‌داشتید و در اولین دیدارتان با پیکر محمدرضا به او چه گفتید؟ 

مادر شهید: آن روز که این خبر را به ما دادند گذر ساعت را اصلا احساس نکردم و به معراج شهدا رفتیم. آن لحظه دوست داشتم دوستان محمدرضا را ببینم برای اینکه یک عشق و علاقه خاصی بین محمدرضا و دوستانش بود وبرای من خیلی جذاب بود و در این جمعیت دنبال دوستان محمدرضا می‌گشتیم و همش دوست داشتم آنها را ببینم و آماده‌شان کنم و بیشتر از اینکه بخواهم محمدرضا را ببینم دوست داشتم  عکس‌العمل دوستانش را ببینم. ما با محمدرضا خیلی کوچه معراج می‌رفتیم و هر شهیدی را که می‌آوردند می‌رفتیم و می‌دیدیم. آن روز جای خالی محمدرضا مشخص بود وقتی وارد شدیم دیدیم دوستان محمدرضا ایستاده‌اند و حالت‌های خیلی ناراحتی دارند که من احساس می‌کردم که همه آنها از درون در حال منفجر شدن هستند و یک حالت عجیب و غریبی دارند.

پیکر را که آوردند من نگران این بودم که پیکر بی‌سر باشد و  به یاد آن حرفی که گفته بود دعا کن من بی‌سر برگردم افتادم و به خودم می‌گفتم حتما الان بدون سر است. وقتی صورتش را دیدم ,خیالم راحت شد و در اولین جمله به او گفتم «محمدرضا چرا با سر آمدی!» در صورتی که وقتی فرماندهان نحوه شهادت محمدرضا را توضیح دادند فهمیدیم که محمدرضا واقعا بی‌سر بوده و فقط یک لایه صورتش را آورده  و همانطوری که خودش می‌خواسته شهید شد و فقط صورتش را برای ما آورده که با دیدن صورتش آرامش بگیریم.

محمدرضا سفارش کرده بود برایش یک انگشتر عقیق یمن که روی‌آن کلمه یا زهرا حک شده است بگیریم

تمام نگرانی من در آن لحظه این بود که حضرت زینب(س) این هدیه را ما نپذیرد و در آن لحظه به یاد مصیبت‌های حضرت زینب در حادثه کربلا بودم. به محمدرضا گفتم پاشو بشین چرا خوابیدی؟ تو که اینقدر بی‌ادب نبودی؟من به آن یک دیدار بسنده نکردم و فردا هم رفتم و پیکر محمدرضا را دیدم چون محمدرضا دو امانت نزد ما گذاشته و من دوست داشتم حتما امانتی‌هایش را به او بدهم. به همراه دخترم‌ امانتهایی را که گفته بود دستش کردیم. محمدرضا سفارش کرده بود که برایش یک انگشتر عقیق یمن که رویش کلمه یا زهرا حک شده است را بگیریم که ما این کار را کردیم و رفتیم کفنش را باز کردیم و انگشتر را دستش کردیم و شال عزایش را که از کودکی برایش خریده بودم و سفارش کرده بود که من به این شال عزا نیاز دارم برایش بردم و دور سرش پیچیدم.

حس و حال شما از لحظه دیدار پیکر محمدرضا چه بود؟

خواهر شهید: من همیشه به برگشت محمدرضا امیدوار بودم و مطمئن بودم به خاطر وعده‌هایی که می‌دهد برمی‌گردد.  وقتی پدر آمد و گفت محمدرضا تیر خورده خیلی امیدوار شدم و گفتم چیزی نیست. اما وقتی خبر شهادتش را دادند یادم هست فقط در خانه راه می‌رفتم و زیر لب «الا بذکرالله تطمئن القلوب» را با خود تکرار می‌کردم. زمانی که برای دیدنش به معراج شهدا رفتیم من مطمئن بودم که محمدرضا ایستاده و منتظر ما است. وقتی وارد معراج شهدا شدیم و دوست‌هایش را یکی یکی می‌دیدم مطمئن شدم که محمد ایستاده است. وقتی پیکرش را دیدم خیلی مات و مبهوت شدم و مانند یک غریبه به او نگاه می‌کردم و احساس کردم که ا و را نمی‌شناسم. احساس کردم که دارم کم می‌آورم سرم را نزدیک صورتش بردم و گفتم «تو همان محمدرضایی یا نه؟». کم کم باورم شد و برایم اثبات شد که این محمدرضاست. با همان تیپ خواهر بزرگتری تهدیدش می‌کردم و گفتم «حالا که رفتی بالا این کار را بکنی و اینجاها بری‌». دوست داشتم انگشترش را به او بدهم و خیلی ذوق داشتم خودم این انگشتر را دستش کنم. یادم هست انگشترش را نزدیک صورتش بردم و ازش پرسیدم انگشترت قشنگ است؟ می‌پسندی؟. دیدارمان از نظر کلامی دیدار صمیمی بود اما فضای سنگینی داشت.

نحوه شهادت محمدرضا چگونه بود؟

مادر شهید:  دقیقا ساعت یک ربع به ۷ شب در عملیات العیس در حومه حلب مورد اصابت گلوله مستقیم توپ ۲۳ قرار می‌گیرد و از سر و گردن و قسمت چپ بدن او از بین می‌رود که حتی فرماندهانش می‌گفتند از بین آن ۴ شهید یگان فاتحین نحوه شهادت محمدرضا از همه دلخراش‌تر بود و آن ۳ شهید دیگر با ترکش‌های این گلوله‌ای که به محمدرضا خورده بود شهید شدند.

دلیل اینکه در امامزاده علی اکبر چیذر دفن شدند چه بود؟

خواهر شهید: خواست و وصیت خودش بود و به مادرم این قضیه را گفته بود.

محمدرضا به هر شکلی به غیر از شهادت از این دنیا می‌رفت من هم همراه او می‌مردم

در این مدت جای خالی‌اش را احساس کردید؟

مادر شهید: جدای اینکه آیه قرآن می‌فرماید شهدا زنده‌اند ولی من حضورش را با تمام وجودم احساس می‌کنم. آنقدر عشق و علاقه‌ای بین من و محمدرضا بود که اگر محمدرضا به هر شکلی به غیر از شهادت از این دنیا می‌رفت به خانواده گفته بودم که من را هم باید همراه محمدرضا دفن کنید و کسی بودم که شاید به مراسم هفتم محمدرضا هم نمی‌رسیدم اما حالا این مقام شهادت یک مقام عظیمی است که باعث شده ما آرامش داشته باشیم.

هر موقع که دلتنگش می‌شویم پیش ما می‌آید و بوی عطر خاصی را که استفاده می‌کرد را استشمام می‌کنیم

هر موقع که دلتنگش می‌شویم پیش ما می‌آید و حتی بوی عطر خاصی را که استفاده می‌کرد را استشمام می‌کنیم. بارها شده هیچ کس در خانه نبوده و وقتی وارد خانه شدیم متوجه شدیم که بوی عطر محمدرضا در خانه است,حتی یکبار من از سرکار به خانه آمدم و اینقدر بوی عطرش زیاد بود که با تعجب رفتم و تلفن را برداشتم که به شوهرم زنگ بزنم وقتی تلفن را برداشتم دیدم خود تلفن بوی عطر می‌دهد و برایم خیلی عجیب بود. مجلس شهید رسول خلیلی  که از ما دعوت کرده بودند و رفته بودیم, من اصلا طاقت نداشتم در این مجلس بنشینم و آنقدر از محمدرضا و رسول صحبت کردند که حالم خیلی بد شد. همین که نیت کردم بلند شوم یک لحظه بوی عطر محمدرضا آمد و کنار من صندلی خالی بود و احساس کردم محمدرضا کنار من نشسته که حتی برخورد شانه‌هایش را احساس کردم.

در خانه مدام احساسش می‌کنیم و با او حرف می‌زنیم صبح که دلم برایش تنگ می‌شود و گریه می‌کنم شب به خوابم می‌آید و من را دعوا می‌کند و می‌گوید «برای چه ناراحتی؟».از نحوه شهادتش هیچ کسی چیزی به من نمی‌گفت و دوستش که در سوریه با او بود از جواب دادن طفره می‌رفت. هنوز پیکر محمدرضا دفن نشده بود, در شب شهادت امام رضا حالم خیلی بد شد و خوابیدم همین که سرم را روی بالش گذاشتم محمدرضا به خوابم آمد و به صورت واضح می‌گفت «فلانی را اینقدر سوال‌پیچ نکن وقتی سوال می‌کنی اون غصه می‌خوره,دوست داری نحوه شهادت من را بدانی من بهت می‌گویم» و من را برد به آنجایی که شهید شده بود و لحظه شهادت و پیکرش را به من نشان داد که حتی بعد از این خواب نحوه شهادت را برای فرماندهانش توضیح دادم آنها تعجب کردند و گفتند شما آنجا بودید که از همه جزئیات با خبر هستید.

خواهر شهید: مراسم هفتم محمدرضا که در مدرسه عالی برگزار شد اولین باری بود که کاملا وجودش را احساس کردیم. من هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که وارد مدرسه عالی شوم و محمدرضا آنجا نباشد. آن روز حالم بد شد و فضا برایم سنگین بود. از مراسم بیرون آمدم و در آن راهرو راه می‌رفتم و سر محمدرضا غُر می‌زدم. چند دقیقه بعد بوی عطر محمدرضا اطرافم پیچید و تپش قلبم زیاد شد. دور و برم را دیدم اما کسی آنجا نبودو مطمئن شدم محمدرضا پیشم آمده. در خوابم  هم می‌آید و یکسری غُرغُرهایی می‌کند و نشان می‌دهد که حواسش به ما است.

با توجه به اینکه محمدرضا دهه هفتادی بوده و بسیاری از جوانان  تحت تاثیر او قرار گرفتند در این مدت عنایت خاصی شامل حال کسی شده؟

مادرشهید: خیلی از این موضوعات اتفاقا افتاده است. یک مورد که برای خودم نیز عجیب بود و برای دیدنش نیز به شیراز رفتم. آن جوان را در یک یادواره ای که برای محمدرضا در شیراز گرفته بودند,دیدم. با اینکه دو ماه از اتفاقی که برایش افتاده بود, وقتی من را دید فقط گریه می‌کرد. او تعریف می‌کرد که فردی ۳۲ ساله هستم که تا پانزده سالگی بچه‌ای پاک و طاهر بودم و قرآن‌خوان و نماز خوان و اهل مسجد بودم. به سبب آشنایی با دوستان ناباب از راه به‌در شدم و ۱۷ سال خدا و ائمه را منکر شدم و هیچ چیز را قبول نداشتم و هر گناهی که بگویید از من سر زده است.

 اسم من مصطفی بود بعد از آنکه آن اتفاق برایم افتاد یک اسم عجیب و غریب برای خود گذاشتم و بعد از آن اتفاق حتی پدر و مادرم من را عاق کرده بودند و از خانه خود بیرون کرده بودند.یک شب نزدیک اذان صبح دیدم یک جوانی مرا صدا می‌زند  «حاج مصطفی پاشو وقت نماز است» من بلند شدم و نشستم و خیلی متعجب شدم و دوباره خوابیدم,دوباره آن پسر به خوابم آمد و گفت «حاج مصطفی پاشو یک ربع به اذان مانده, پاشو نماز بخوان» این را که گفت بلند شدم و چهره‌اش به دلم نشست.

۱۰ روز در اینترنت دنبال این شخص بودم که بعد پیدایش کردم و با او آشنا شدم. آن جوان می‌گفت: محمدرضا آنقدر بر روی من اثر گذاشته که با همه آن دوستانم قطع رابطه کردم و از همه گناهانم توبه کردم و به خاطر توبه‌ام و مال‌های حرامی که کسب کرده بودم, تمام زندگی‌ام را فروختم تا مال‌های حرام از زندگی‌ام بیرون برود و حقوق ضایع شده را به صاحبانش بازگردانم و حتی برای جلب یک رضایت ۴،۵ بار به مازندران رفتم تا حق ضایع شده را بازگردانم.مواردی دیگر و چیزهای عجیبی رخ می‌داد که روحیه‌ام منقلب شدیم که به نظرم دلیل این اتفاق این است که محمدرضا سن و سال کمی دارد و برای همه عجیب است که این جوان با این سن و سال رفته و دفاع کرده است. محمدرضا یک معامله با خدا کرده و به خاطر این معامله خدا خریدارش شد.

می‌گفت اگر من بخواهم با این چشم‌ها صورت امام زمان را ببینم آیا با چشمهایم می‌توانم به نامحرم نگاه کنم؟

 کلام آخر؟

مادر شهید: محمدرضا فوق‌العاده از خودش مراقبت می‌کرد, ظاهر امروزی داشت و اصلا به ظاهرش پایبند نبود. به خاطر پاکی و صداقت درونش خدا خریدارش شد. محمدرضا موقعیت‌های زیادی داشت و می‌توانست کارهای زیادی که همه جوانان می‌کند را انجام دهد اما محمدرضا در چارچوب‌های مشخص حرکت می‌کرد.با تمام وجود می‌گفت من سرباز امام زمانم و سر این موضوع می‌ایستاد.با دوستانش خیلی صمیمی بود و راحت با همسر یکی دو تا  از دوستانش که نامزد کرده بودندصحبت می‌کرد ولی نگاه و رفتار حرامی نداشت.

یکبار صحبت خواستگاری محمدرضا شد من گفتم محمدرضا از فاصله خانه تا دانشگاه روزی صدتا عروس می‌بیند این جمله را که گفتم محمدرضا اینقدر مسخره‌بازی و بگو بخند کرد و گفت «صدتا چیه دویست‌تا سیصدتا، بیشتر مامان چشمات را بستی» به محمدرضا گفتم که وقتی بیرون می‌روی مگر چشم‌بند می‌بندی که اینها را نمی‌بینی؟ اما محمدرضا طفره می‌رفت و خیلی پیگیر شدم تا آخر گفت« مامان به خدا قسم نمی‌بینم,اگر من بخواهم سرباز امام زمان شوم و با این چشمهایم صورت امام زمان را ببینم آیا با این چشم‌هایم می‌توانم آدمهای اینجوری را ببینم؟» و وقتی این حرف را زد خیلی متعجب شدم و نتوانستم چیزی به او بگویم.

محمدرضا به خاطر این چیزها بود که با خدا معامله کرد, در این دنیا هم اهل معامله بود و هر وقت مرا با موتور جابه‌جا می‌کرد می‌گفت کرایه‌ات اینقدر شده و تا ندهی من داخل نمی‌آیم! در آن معامله که با خدا کرد به خدا گفت خدایا من یک حاجت دارم  و حاجتم شهادت است و شما می‌گویید که این کار حرام است باشد انجام نمی‌دهم ولی خدایا من دربست در اختیار شما هستم و یک حاجت دارم که آن را برآورده کنید. محمدرضا در این راه سماجت کرد و با چشم باز به سوریه رفت و می‌دانست آن طرف چه خبر است و هیچ مشکلی در زندگی نداشت و با اعتقاد رفت و دفاع جانانه‌ای کرد .

عملیات مروارید …قتل عام کردها+ کلیپ

درمیان فهرست فعالیت های تروریستی سازمان مجاهدین خلق ، سركوب قیام كردهای عراق یكی از مهمترین هاست كه در نتیجه سرسپردگی مطلق سازمان در برابر حامی مالی و نظامی خود ، صدام حسین ، انجام شد .

علی صفوی ، از بقایای فرقه رو به زوال رجوی ، در سلسله مقالات خود در جهت نفی سوابق سیاه سازمان بد نام خود تلاش مذبوحانه ای می كند تا نقش سركوبگر گروه خود در جنایات علیه كردهای عراق در سال ۱۹۹۱ را انكار كند و درهمین راستا ، ادعا می كند كه « عملیات مروارید » ضد حمله ای در پاسخ به حمله نیروهای ایران به قرارگاه های مجاهدین بوده است .

monafegh-zorrieh.ir
    شب قدر!!!!

مروارید نام رشته كوه هایی است در مرز میان استان كرمانشاه درایران و كردستان عراق و این همان مكانی است كه كشتار كردهای بی گناه به وقوع پیوست .
در سال ۱۹۹۱ ، از سوی مخالفان رژیم بعث خطراتی متوجه این رژیم بود : كردها در شمال و شیعیان در جنوب . تنها نیرویی كه در منطقه برای مواجهه با شورشیان ، در غیاب نیروهای صدام ، حضور داشت ، سازمان مجاهدین خلق بود. رهبران مجاهدین نیز می دانستند كه سقوط صدام حسین به معنای نابودی رجوی است . صدام حسین از طریق یك پیام رادیویی از مردم منطقــه خواست تا با نیروهای رجــــوی همكاری كنند و عدم اطاعت آنها به مرگ آنها می انجامد .
رجوی نیز به نوبت خود به صدام قول داد كه گروهش با تمام قوا با كردها خواهند جنگید . سپس در نشست توجیهی خود به اعضا اعلام كرد كه : « سربازان ایرانی ، در لباس كردها ، درصدد حمله به مجاهدین هستند » چندی بعد ، هنگامی كه برخی از اعصا دچار تردید شدند ، اعلام كرد : « پاسداران جمهوری اسلامی و اتحاد كردستان برای حمله به مجاهدین با هم متحد شده اند . »

زنده به گور کردن کودکان کرد توسط منافقین
زنده به گور کردن کودکان کرد توسط منافقین

علاوه بر شواهد گوناگون مبنی بر شهادت های اعضای جدا شده از سازمان ، مقامات عراقی ، تحت تاثیر تنفر عمیق نسبت به مجاهدین خلق ، به عنوان نیروی مزدور صدام حسین ، مکرراً خواستار اخراج آنها از خاك عراق شده اند . محمد توفیق رحیم ، یكی از مقامات اتحاد میهنی كردستان به رادیو لیبرتی گفت كه آنها شواهد مستند در دست دارند كه ثابت می كند فرقه رجوی در سركوب قیام كردها در سال ۱۹۹۱ نقش داشته است . او گفت : « هنگامی كه در پایان جنگ خلیج كردها كنترل مناطق شمالی عراق را به دست گرفتند ، مجاهدین با ارتش عراق همكای كردند تا كنترل شهر كركوك را دوباره بدست بگیرند . صدها تن از ساكنان شهر توسط مجاهدین كشته شدند . همه در كردستان عراق می دانند كه مسعود رجــوی بـا مخابرات ( رژیم صدام ) و نیروهای امنیتی همكاری می كرد . »
محمدجواد الدوركی ، سفیر عراق در بلژیك و اتحادیه اروپا ، تصریح می كند كه عراق جدید میراث سنگینی از رژیم صدام ، دیكتاتور سابق ، به ارث برده است كه نه تنها مردم عراق را سركوب كرده و مورد كشتار قرار داده است و صدها گور دسته جمعی نتیجه حملات و جنگ های آنها بوده است ، بلكه در منطقه ای ازخاك عراق ، این تروریست ها ساكن شده اند ، در حالی كه در سال ۱۹۹۱ در عملیات سركوب كردها ، درپی شكست صدام درجنگ كویت ، با نیروهای امنیتی صدام در كشتار و سركوب كردها همكاری داشته اند .

صف کودکان کرد برای زنده به گور شدن توسط منافقین!!
   صف کودکان کرد برای زنده به گور شدن توسط منافقین!!

علی صفوی وانمود می كند كه از حمایت وسیعی در میان كردهای عراق برخوردار است و بار دیگر تلاش می كند كه ماشین تبلیغاتی خود را سرعت دهد و ادعا می كند از حمایت هزاران حقوقدان عراقی برخوردار است ( ! ) .

واقعیت این است كه در سپتامبر ۲۰۰۹ ، دادگاه عالی عراق برای بررسی جنایات رژیم سابق عراق در زمان قیام های سال ۱۹۹۱ ، تشكیل شد و اعلام كرد كه حدود ۵۰۰۰ شكایت نامه علیه رژیم بعث و گروه تروریستی ضدایرانی ، سازمان مجاهدین خلق ، دریافت كرده است . [خبرگزاری فارس]
تلاش بیهوده مجاهدین برای زدودن لكه های ننگ ازتاریخ سازمان ، علی صفوی را تا جایی می برد كه ادعا كند: «مجاهدین هرگز كوچكترین دشمنی با كردهای عراق نداشته اند » [!] اما چنانچه الدوركی بیان می كند : « مردم عراق با روابط عمیق میان مجاهدین و عناصر رژیم سابق آشنا هستند و از اتحاد میان آنها و حمایت نظامی و مالی رژیم سابق از مجاهدین مطلع هستند . آنها هرگز فراموش نخواهند كرد كه خون كودكان عراق بدست همین تروریست ها به هدر رفت و عراقی ها همواره برحق خود برای محاكمه این افراد در مقابل دادگاهی عادل اصرار می ورزند . »
شاهدان بسیاری در میان كردهای عراقی هنوز زنده هستند . آقای علی مردان ، رئیس اتحاد كارگران در استان كركوك می گوید : « من و خانواده ام از قربانیان فعالیت های تروریستی مجاهدین هستم . » او كه با دیگر قربانیان مجاهدین ابراز همدردی می كند ، انزجار خود نسبت به این تروریست ها و صدام حسین اعلام می دارد و می گوید : « آنها جنایات بی شماری علیـه عراقی ها مرتكب شده اند ، بسیاری از مردم در شمال و جنوب عراق توسط این گروه كشته یا مجرو ح شدند . »
شیوخ قبایل عراقی نیز كه از بغداد ، میسان و اربیل در نشستی در ایران شركت كرده بودند ، اظهار كردند ، كه « تبلیغات مجاهدین مبنی بر اینكه شیوخ قبایل عـراقی از آنها حمایت می كنند ، سراسر كذب است » شیخ ابوحسین غدبان گفت : « صدام حسین عمداً از این گروه برای سركوب ملت عراق استفاده كرد . »
علی صفوی اكاذیبی هم در باره جلال طالبانی ، رئیس جمهور عراق ، ارائه می دهد كه نتیجه روند روبه افول سازمان مجلدهین خلق در عراق است . او سعی می كند با دیونمایی چهره طالبانی و به كارگیری استنادات جعلی علیه وی ، تلاش دولت عراق برای اخراج مجاهدین را زیر سئوال ببرد . چرا كه وی می داند كه حكومت عراق مصمم به اخراج مجاهدین از عراق است . جلال طالبانی دراین باره می گوید : « براساس قانون اساسی عراق ، هیچ جایی برای حضور مجاهدین ودیگر گروه های تروریستی در عراق وجود ندارد . »
همچنین ، قباد طالبانی ، فرزند جلال طالبانی در مصاحبه ای می گوید : « تا زمان سقوط صدام حسین ، مجاهدین بخشی از ارتش عراق بودند . آنها شدیداًً در سركوب قیام كردها در سال ۱۹۹۱ شركت داشتند . »
نقش مجاهدین ، به دستور صدام و به اجرای مسعود رجوی ، در كشتار كردها احتمالاً باعث مشكلات جدی در درون سازمان شده است چرا كه بسیاری از اعضا تبار كردی دارند .
همچنین مجاهدین در درون ایران با گروه های كردی درگیری هایی را داشتند كه منجر به جدایی بسیاری از اعضا و انزوای مسعود رجوی شد .
در آخر ، حمایت گسترده دیكتاتوری سابق عراق از مجادهین برای دو دهه تنها بدنامی این تروریست ها را در پی داشت . حضور نام این سازمان در فهرست سازمان های تروریستی بیگانه وزارت امور خارجه امریکا تاكیدی بر این امر است وباعث اعتبار بیشتر این نهاد شده است.

-مزدا پارسی

-انجمن نجات

چه فرخنده شبی…شهید چمران

chamran-shia muslim-zorrieh.ir

می خواهید بدانید شب قدر شهید چمران چگونه گذشت؟؟ از زبان خودش در کتاب دست نوشته های خودشخدا بود و دگر هیچ نبود

چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شبی که تا به صبح اشک می ریختم و تا اعلی علیین صعود می کردم. از شب تا به صبح می راندم و تو در کنارم نشسته بودی….

از حیات من جز نور…عشق …سوز و غم چیزی دیده نمی شد. زبانم گویا شده بود. گویا جملاتی زیبا و عمیق از اعماق روحم به من وحی می شد. همچون شاعری توانا تجلیات روح خود را به عالی ترین وجه بیان می کردم. در حالی که سیلابه اشک بر رخسارم می چکید.همه قیدها و بندها را پاره کرده بود.افسار اختیار را به دست دل سپرده بودم و بدون ترس و خجالت آنچه در وجودم موج می زد بیرون می ریختم. از عشق خود و از غم خود.از خوبی و بدی خود. از گناهان کوچک و بزرگ. از وابستگی ها و دلهره ها.سوز و گدازها و جهش های روح و سوزش های دل. از همه چیز خود صحبت می کردم….

چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان ها.

چیزی که در آن شب مهم بود. این بود که وجود من روح شده بود و روح من آتشفشان کرده بود. می خواست…همچون نور از زمین خاکی جدا شود و به کهکشانها پرواز کند.آنگاه آتش عشق به کمک آمده بود و جسم خاکیم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و این دود همراه من تا آسمانها اوج می گرفت…

شبی که سلول های وجودم در آتش عشق تغییر ماهیت داده بودند و من چیزی جز عشق گویا نبودم.

دل من کعبه عالم شده بود. می سوخت…نور می داد و وحی الهی بر آن نازل می شد و مقدس ترین پرستشگاه خدا شده بود.

ای کاش می توانستم همه خاطرات الهام بخش این شب قدر را به یاد آورم.نوری بود که در آن شب مقدس بر قلبم تابید…بر زبانم جاری شد و به صورت اشک بر رخسارم چکید. من همه زندگی خود را به یک شب قدر نمی فروشم و به خاطر شبهای قدر زنده ام. و تعالای شب قدر عبادت من و کمال من و هدف حیات من است

شهید مطهری و شب قدر…

motahari-zorrieh.ir

علامه شهید مطهری می فرمایند :

به خدا قسم ! یک روزش ،یک روز است ،

یک ساعتش ، یک ساعت است ،

یک شب را اگر به تأخیر بیندازیم ، اشتباه می کنیم .

نگویید : فرداشب ، شب بیست و سوم ماه رمضان است ،

یکی از لیالی قدر است و برای توبه بهتر است .

نه ! همین امشب از فردا شب بهتر است

همین ساعت ازیک ساعت بعد بهتر است .

هر لحظه از لحظه بعدش بهتر است .

عبادت بدون توبه قبول نیست . اول باید توبه کرد .

به خدا قسم ! اگر شما یک توبه کنید تا پاک شوید

و بعد یک شبانه روز نماز بخوانید با حالت توبه

و پاکی همان یک شبانه روز به اندازه ده سال

شما را جلو می برد و به مقام پروردگار می رساند .

motaharii-zorrieh.ir

۲۰۳۰ / دو کلیپ جامع در مورد این سند

اجرای2030-zorrieh.ir

دو کلیپ مفهومی و جامع در مورد سند ۲۰۳۰ که به همت موسسه مصاف و خط۵۷ تهیه و تدوین شده است که در آن ها تاریخچه تدوین وتصویب این سند ، کشورهای پذیرنده و مخالف آن ، بند ها و موضوعات به اضافه ضمیمه آنها و همچنین شرایط اجرایی آن در کشور به صورت مستند مورد بررسی قرار گرفته است.

پرستش شیطان با یوگا ؟

Lord_Shiva_yoga-freemason-zorrieh.ir

پیش از آنکه عقاید یوگا را مورد بررسی قرار دهیم، در این یادداشت به جمع‌بندی نکاتی می‌پردازیم که تا کنون در ذیل سلسله یادداشت‌های آیین پوشالی پیرامون عرفان یوگا بیان شده است. این نکات عبارتند از:
۱٫ علی‌رغم ادّعای برخی افراد که یوگا را صرفاً یک ورزش می‌دانند، با تأملّی اجمالی در عباراتی که از سوی بزرگان یوگا بیان شده و همچنین با در نظر گرفتن عقایدی که از سوی مروّجین این عرفان منتشر می‌گردد، می‌توان دریافت که یوگا را باید جزو آن دسته از عرفان‌هایی دانست که گرایش به آن در قرون اخیر رشد چشمگیری داشته است.
۲٫ علّت معرّفی کردن یوگا به عنوان یک ورزش از سوی مروّجین این عرفان آن است که ایشان در صدد هستند تا با توجّه به «جایگاه ورزش در میان جوانان»، «آرامشی که همگان به دنبال آن هستند»، «واکنش عموم افراد جامعه نسبت به عرفان‌های نوظهور» و «تلاش در جهت کسب ثروت از طریق یوگا»، تمامی اشخاص جامعه به خصوص جوانان را به شرکت در جلسات خود علاقه‌مند ساخته و بدین ترتیب موجبات گرایش ایشان به افکار و عقاید خود را در پوشش ورزش بودن یوگا فراهم آوَرَند.
۳٫ یوگا در لغت به معنای «پیوستن، مهار کردن، تمرکز بر یک نقطه و مراقبه» بوده و در فرهنگ هند برای هر شیوه زاهدانه‌ای بکار می‌رود که موجب جدایی فرد از دنیا می‌شود. یوگا در اصطلاح «آیینی است که به توقّف نوسان‌های روان منجر می‌شود».
۴٫ هدف یوگا به جای «رشد حالات‌ آگاهی» و «کمک به فّعالیت‌های ذهنی و فکری انسان»، ممانعت از بروز چنین حالاتی به وسیله ارتقای «قناعت ماندگار درونی» و «قرار دادن ذهن در یک حالت خلأ و خلسه» است. بنابراین، یوگا به دنبال ارتباط و پیوند با خدا نیست؛ بلکه به دنبال پایان بخشیدن و متوقّف ساختن تمامی فعّالیت‌ها و شناخت‌های ذهنی است.
۵٫ تاریخ پیدایش یوگا به قرن‌ها پیش از ظهور حضرت مسیح (ع) باز می‌گردد. لکن آیین، عقاید و آداب مربوط به یوگا نخستین بار توسّط فردی به نام «پاتانجلی» در کتاب «یوگا سوتره» جمع‌آوری و تدوین شد. همین مسئله باعث شد که برخی، پاتانجلی را ابداع کننده این عرفان بدانند؛ لکن حقیقت آن است که وی تنها مطالب موجود پیرامون این عرفان را جمع‌آوری و به شیوه مناسبی مدوّن کرده است.
۶٫ یوگا جلوه عملی طرز تفکّر به اصطلاح فلسفی «سانکهیه» بوده و تنها تفاوت این دو، در آن است که عرفان یوگا برخلاف سانکهیه، خدایی به نام «ایشوارا» را باور دارد. پاتانجلی (تدوین کننده یوگا) سعی کرد تا با ارائه یک خداشناسی صوری، خود را در تقابل با جامعه مؤمنان و خداگرایان هندی و عموم مردم قرار ندهد و بدین ترتیب، به مقبولیّتی همگانی دست پیدا کند. از همین رو می‌توان گفت «ایمان به خدا» در یوگا، امری بود که پاتانجلی اعتقادی بدان نداشته و صرفاً به منظور فریب عوام و جلوگیری از مبارزات احتمالی با عقاید خود، آن را در میان اعتقادات یوگا قرار داد. پاتانجلی همچنین از اصطلاح ایشورا یا همان ارتباط خدای متشخّص به عنوان بهترین و لطیف‌ترین مراقبه در مراتب بالای سمادهی استفاده کرد. جالب آنکه پاتانجلی در عین اعتقاد به خدا عقیده به تناسخ نیز معتقد بود و رنج جهانی را نیز بر طبق سنّت هندی پذیرفت. وی هدف سلوک یوگایی را تمرکز و مراقبه معرّفی کرد و اعلام داشت تمامی تعالیم و دستورات این آیین، روشی در جهت دستیابی به تمرکز است نه رسیدن به خدا.
۷٫ یوگا دارای اقسام مختلفی است. آنچه که در حال حاضر به عنوان یوگا در میان افراد رواج دارد، راجا یوگا یا همان یوگای مراقبه است که درصدد کنترل و مهار ذهن برای رسیدن به حالت آرامش است.
۸٫ شیوا یکی از الهه‌های هندو است که بنابر عقاید این دین، به صورت بیگانه‌ای تاریک و دیوسان ظاهر شده و با تمامی دیگر خدایان و همچنین با انسان‌ها در تضاد و دشمنی است. در بسیاری از آثار هندو و همچنین در کتبی چون انجیل شیطانی از شیوا ذیل عنوان الهه‌های شیطانی یاد شده است.
۹٫ یکی از بزرگان یوگا، راما کریشنا است که در یک خانواده فقیر برهمن به دنیا آمد و در دوران کودکی و نوجوانی خود چندان به تحصیل نپرداخت. وی به دلیل مشکلات مالی خانواده خود مجبور به حضور در معبد کالی (همسر یا دختر شیوا) شد و در جریان همین حضور، جذب این معبد گردیده و پس از مدتّی، موفّق به قرار گرفتن در مقام «روحانی مذهبی معبد کالی» و «فرزند کالی» گردید. در عکس‌های مختلفی که از راما کریشنا گرفته شده است، او در حال نشان دادن علامت دست شاخدار بوده و در صدد است تا به صراحت شیطان پرست بودن خود را ابراز کند.
۱۰٫ از دیگر بزرگان یوگا، سوامی ویوکاناندا شاگرد ارشد راما کریشنا است. وی از هشت سالگی تحصیل را آغاز کرد و در این میان، با تاریخ اروپا و عقاید فیلسوفان غربی و عقاید مسیحیّت آشنا گردید. وی در هجده سالگی با راما کریشنا آشنا شد و در بیست و یک سالگی به عضویت لُژ فراماسونری درآمد. مرگ پدر سوامی و فقر خانواده وی موجب شد که سوامی مجبور شود ارتباط بیشتری با راما کریشنا برقرار کند. سوامی در اواخر عمر ارتباط بسیار نزدیکی با استاد خود دات و این ارتباط موجب شد که پس از مرگ راما، سوامی جایگزین آن گردد. سوامی نیز همچوناستاد خود ارادت بسیاری به شیوا و کالی داشت و همواره این دو الهه شیطانی را مورد تقدیس و پرستش قرار می‌داد. از همین رو، او نیز همچوناستادش بیشتر می‌توان یک شیطان پرست دانست تا یک خداپرست. وی از سال ۱۸۹۳ میلادی مسافرت‌های خود به منظور ترویج افکار و عقایدش را آغاز کرد و توانست افراد زیادی را در اروپا و امریکا گرد خود جمع کند.
۱۱٫ افکار و عقایدی که از سوی سوامی ویوکاناندا منتشر می‌شد آمیخته‌ای از «عقاید هندو»، «عقاید و ریاضت‌های یوگا»، «عقاید فیلسوفان غربی» و «برخی از عقاید مسیحیّت» بود. علّت مورد استقبال قرار گرفتن این عقاید از سوی مردمان اروپا و امریکا آن بود که سوامی در زمانیکه تمام بشریّت پس از یک دوران دوری از دین، تشنه دریافت مسائل معنوی و کسب آرامش بود، این عقاید را که با پیشینه ذهنی مردم از دین مطابقت داشت، به ایشان عرضه کرد. البتّه در این میان، نباید نقش کلیدی رسانه‌های غربی را که پس از سخنرانی وی در پارلمان ادیان شیکاگو، به شدّت از او تمجید و حمایت کردند، فراموش کرد.
۱۲٫ با توجّه به پرستش شیطان از سوی سوامی ویوکاناندا و ارتباطات گسترده‌اش با فراماسونری، این سؤال در ذهن ایجاد می‌گردد که آیا سوامی ویوکاناندا به تنهایی اقدام به ایجاد تغییراتی بنیادین در عقاید یوگا و انتشار آن در کشورهای مختلف کرد یا آنکه این اقدام وی، مأموریتی بود که از سوی تشکیلات جهانی فراماسونری به او داده شد تا بدین ترتیب، به احساس نیاز بشر به معنویت، پاسخی دروغین ارائه گردیده و جهان به سمت شیوه‌ای نوین از شیطان پرستی سوق داده شود؟!
در یادداشت‌های بعدی به معرّفی عقاید یوگا خواهیم پرداخت.
به یاری خدا ادامه دارد …
نویسنده: محمّد حسن نجّاری

منبع:مصاف

آيت اللّه سيّد ابوالحسن اصفهاني

p282_0
فردى بنام سيّد بحرالعلوم يمنى كه زيدى مذهب بود، وجود مقدس حضرت مهدى (عليه السلام) را انكار مى نمود و مكاتبات زيادى با علماء و مراجع شيعه داشت و بر اثبات وجود و حيات امام زمان (عليه السلام) دليل مى خواست. ليكن وقتى آن بزرگان از كتابهاى تاريخى و روايى شيعه و سنّى براى او دليل مى آوردند قانع نمى شد، سرانجام به مرحوم سيّد ابوالحسن نامه نوشت. ايشان در جواب نوشتند كه بايستى به نجف بياييد تا جواب را شفاهاً بدهم. وى همراه فرزندش سيّد ابراهيم به نجف مشرف گرديد. حضرت آية اللّه اصفهانى ايشان و پسرش را به قبرستان وادى السلام برد و در ميان آن قبرستان در مقام حضرت مهدى (عليه السلام) ۴ ركعت نماز خواند و سپس اذكارى را بر زبان جارى كرد. تا اينكه امام زمان (عليه السلام) تشريف آوردند و سيّد بحرالعلوم گريه كرد و صيحه اى زد و بيهوش بر زمين افتاد و هنگاميكه بهوش آمد، خودش اقرار كرد كه حضرت را زيارت نموده است، و بعد هم كه به يمن برگشت، ۴ هزار نفر از مريدان خود را شيعه نمود.(۴)
احوال ايت الله ابوالحسن اصفهانى

يكى از علماء بزرگ كه بارها امام مهدى (عليه السلام) را ملاقات نموده، حضرت آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى (۱۳۶۵ ۱۲۸۴ ه.ق) مى باشد.
مهاجرت سيد ابوالحسن اصفهانى به ايران

وى پس از فوت آية اللّه حاج سيّد محمّد كاظم يزدى به مقام مرجعيّت رسيد.
در سال (۱۳۴۱ ه.ق) به دليل مخالفت با سياستهاى دولت استعمارگر انگليس، از طرف دولت عراق به همراه عده اى از علماى بر جسته ديگر تدريجاً به ايران تبعيد گرديدند. عظمت و محبت ايشان در قلوب مردم به اندازه اى بود كه علاوه بر استقبالى باشكوه از ايشان، در روز دوم اقامتشان، شاه وقت ايران شخصاً به همراه جماعتى از اعضاء هيئت دولت و نمايندگان مجلس به محضر ايشان شرفياب گرديده و اظهار علاقه و ارادت نمودند. هم چنين به مدت ۸ ماه سكونت در شهر مقدس قم، مردم از دور و نزديك براى زيارت ايشان به خدمتشان مشرف مى شدند.(۱)

مقام مرجعيت و معنوى سيد ابوالحسن اصفهانى

گرچه آية اللّه اصفهانى ملاقاتهايى با امام عصر (عليه السلام) داشته اند لكن ما در اينجا به ذكر تشرف يكى از علماء كه بسى بيشتر از ملاقات مستقيم خود ايشان با حضرت، درجه و مقام يشان رامشخص مى كند اكتفاء مى نماييم.
جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج سيّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى كه از علماء و نويسنده گان مشهور مى باشد، اين واقعه را بدون واسطه از مرحوم آية اللّه شيخ عبدالنبى اراكى شنيده اند و چنين نقل مى نمايد: «روزى آية اللّه اراكى براى ديدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقاى اراكى به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى تا اندازه اى با اطلاع بوديد و مى دانستيد كه ما نه تنها براى ايشان ترويج نمى كرديم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ايشان مى گفتيم كه ما از آية اللّه اصفهانى آنقدر كمتر نيستيم كه ترويج مرجعيّت شان را بنماييم.
پدرم گفتار ايشان را تصديق نموده و گفتند: بله، شما چنين ادعايى مى كرديد، ولى در واقع به مراتب از ايشان كمتر بوديد حتّى مى توانم بگويم قابل مقايسه با ايشان نبوديد».
آية اللّه اراكى گفتند: به هر حال امروز مى خواهم عظمت و شخصيّت آية اللّه اصفهانى را براى شما بيان نمايم: يك روز در نجف اشرف مشهور شد كه يك نفر مرتاض هندى كه از راه حق، رياضت كشيده و به مقاماتى رسيده، به نجف اشرف آمده است. فضلاء و علماء به ديدار او مى رفتند؛ از جمله من هم رفتم و به وى گفتم: آيا در مدت رياضت خود دستورى به دست آورده ايد كه بوسيله آن بتوان به محضر امام زمان (عليه السلام) شرفياب شد. او گفت: بله، من يك دستور كه تجربه هم شده دارم و آن چنين است كه: شخص بايستى با طهارت بدن و لباس به بيابانى برود و جايى را انتخاب نمايد كه محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضوء رو به قبله بنشيند و خطى دور خود بكشد و اذكارى را بگويد پس از اتمام اين اذكار، هر كس نزد اين شخص بيايد خود آقا امام زمان (عليه السلام) است. من هم به بيابان سهله رفتم و همان اعمال را انجام دادم. همين كه تمام شد، سيدى را كه عمامّه سبزى داشت، ديدم به من فرمود:بمن چه نياز داريد؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما نيازى نيست. آن آقا فرمودند: شما ما را خواستيد كه به اينجا بياييم. من گفتم: شما اشتباه مى كنيد، من شما را نخواستم. آقا فرمودند: ما هرگز اشتباه نمى كنيم. حتماً شما ما را خواسته ايد كه به اينجا آمده ايم وگرنه ما در اقطار دنيا كسانى را داريم كه در انتظار ما بسر مى برند، ولى چون شما زودتر اين درخواست را كرده ايد اول به ديدار شما آمده ايم ؛ تا حاجت شما را بر آورده، آنگاه به جاى ديگر برويم.
گفتم: اى آقاى سيّد، من هر چه فكر مى كنم، مى بينم با شما كارى ندارم شما مى توانيد به نزد آن كسانى كه شما را مى خواهند برويد من در انتطار شخص بزرگى بسر مى برم آن آقا لبخندى بر لبانش نقش بست و از كنار من دور شد، چند قدمى بيش دور نشده بود كه اين مطلب در خاطرم خطور كرد كه نكند اين آقا حضرت مهدى (عليه السلام) باشند، به خودم گفتم: شيخ عبد النبى! مگر آن مرتاض نگفت، هر كس بعد از انجام اعمال نزد تو آمد خود حضرت است، تو هم كه غير از اين سيّد كسى را نديده اى حتماً خود حضرت هستند. فوراً به دنبالش روان شدم امّا هر چه تلاش كردم، نرسيدم، ناچار عبا را تا كردم و زير بغل قرار دادم و نعلين را هم به دستم گرفتم و با پاى برهنه دوان دوان مى رفتم ولى با آنكه سيّد آهسته مى رفت من به ايشان نمى رسيدم. در اينجا يقين كردم كه آن سيّد بزرگوار آقا امام زمان (عليه السلام) مى باشند.
بعلت دويدن زياد خسته شدم مقدارى استراحت كردم ولى چشمانم را از حضرت برنداشتم تا ببينم آقا به كداميك از خانه ها كه از دور نمايان شده بود مى روند تا من هم همانجا بروم و از همان دور ديدم كه وارد يكى از خانه ها شدند پس از رفع خستگى به آنجا رفتم، درب منزل را زدم، شخصى آمد و گفت: چكار داريد؟ گفتم: سيّد را مى خواهم گفت: سيّد نياز به اذن دخول دارد، صبر كن بروم تا براى شما اجازه بگيرم رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اجازه فرمودند، وارد شدم ديدم همان سيّد روى تخت كوچكى نشسته، سلام كردم و حضرت جواب مرحمت كردند و فرمودند بياييد روى تخت بنشينيد، من اطاعت كردم و روبروى حضرت نشستم.
بعد از احوالپرسى مى خواستم مسائلى را كه برايم مشكل بود سئوال كنم، هر چه فكر كردم يادم نيامد بعد از مدتى ديدم آقا در حال انتظار هستند خجالت كشيدم و با شرمندگى تمام عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مى فرماييد، فرمود: بفرماييد، از آنجا خارج شدم.
هنوز چند قدمى راه نرفته بودم كه آن مسائل به يادم آمد به خود گفتم من با اين همه زحمت به اينجا رسيده ام و نتوانسته ام از آقا استفاده اى بنماايم بايد خجالت را كنار گذاشته و مجدداً درب خانه را بزنم، درب را كوبيدم همان شخص آمد به او گفتم: مى خواهم دوباره خدمت آقا برسم، وى گفت: آقا نيست. گفتم: دروغ نگو، من براى كلاّشى نيامده ام، مسائل مشكلى دارم مى خواهم بوسيله پرسش از آقا برايم حل گردد. او گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى دهى؟ استغفار كن من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم در اينجا نخواهد بود ولى اين مطلب را اجمالاً بدان كه اين آقا مثل افراد ديگر نيستند، اين امام والا مقام كه در مدت ۲۰ سال افتخار نوكرى ايشان را دارم، براى يك مرتبه هم زحمت درب بازكردن را به من نداده اند.
گاهى مشاهده مى كنم بر روى تخت نشسته اند و مشغول عبادت يا ذكر و گاهى مشاهده مى نمايم كه تشريف ندارند ولى صداى مباركشان به گوش مى رسد و گاهى ابداً، در خانه نيستند و برخى اوقات پس از گذشت چند لحظه مجدداً مى بينم كه برروى تخت مى باشند و گاهى سه روز يا ده روز و يا تا چهل روز مى بينم كه تشريف ندارند، كارهاى اين آقاى بزرگوار با ديگران فرق دارد.
گفتم: معذرت مى خواهم، از اين نسبتى كه دادم استغفار مى كنم اميد است كه مرا ببخشيد،
گفت: بخشيدم.
گفتم: آيا راهى هست براى اين كه مسائل من حل شود؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (عليه السلام) در اينجا تشريف ندارند، نائبشان در اينجا ظاهر مى گردد و براى حل جميع مشكلات آمادگى دارد.
گفتم مى شود خدمتشان رسيد؟ گفت: بله وارد شدم ديدم جاى آقا امام زمان (عليه السلام) آيةاللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى نشسته است، سلام كردم و ايشان جواب دادند.
بعد لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ گفتم الحمد للّه.
سپس مسائل خود را يكى پس از ديگرى مطرح كردم و ايشام بدون تأمل جواب آنها را با آدرس بيان مى كرد و جوابها كاملاً قانع كننده بود.
بعد از تمام شدن سؤال و جوابها دستش را بوسيدم و از خدمتش مرخص گرديدم.
همينكه بيرون آمدم با خود گفتم: آيا اين آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بود يا شخص ديگر ى به شكل و قيافه ايشان؟ لذا شك داشتم و با خود گقتم: براى بر طرف شدن شك بايستى به منزل ايشان در نجف بروم و همان سؤالها را بپرسم، اگر غير از آن جوابها را داد معلوم مى شود كه ايشان سيّد ابو الحسن نبوده و الّا خودشان بوده اند. به نجف كه رسيدم سريعاً به منزل ايشان رفتم پس از سلام و جواب سلام، همانگونه كه آنجا لبخندى زده بود، لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ و سپس سؤالها را مطرح كردم و ايشان به همان صورت بدون كم و زياد جواب دادند، بعد فرمودند: حالا يقين كردى و ترديدت بر طرف شد؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار بله.
وقتى كه پس از بوسيدن دستش خواستم خارج شوم به من فرمود: در حال حياتم راضى نيستم اين جريان را براى كسى نقل كنى امّا پس از مرگ مانعى ندارد.(۲)

نمونه ديگر از مقامات معنوى ايشان

آرى! مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهانى از چنان تقوا و وارستگى برخوردار بود كه وقتى فرزند برومندش سيّد حسن شهيد شد، نه تنها صبر نمود بلكه به قاتل وى عفو و ترحّم روا داشت، سپس وقتى خواست از امر زعامت مسلمين كناره گيرى كند و درب منزب خويش را ببندد نامه اى (توقيع) از ناحيه حضرت مهدى (عليه السلام) توسط يكى از افراد موثّق بنام شيخ محمّد كوفى شوشترى كه مكرراً مفتخر به ملاقات حضرت گرديده است، به دستشان رسيد كه حضرت به او فرموده بودند: «ارخص نفسك و اجعل مجلسك فى الدهليز … نحن ننضرك» يعنى «از اتاق خصوصى بيرون بيا و در راهرو منزل بنشين تا به آسانى در دسترس عموم مردم باشى و به حل مشكلات و دستگيرى از آنان بپرداز (و در مقابل مسائل و خطرات احتمالى نگران نباش زيرا) ما تو را يارى مى كنيم».(۳)

………………………………………………………….

۱) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، ۱۳۵۲ (ه.ش)، ج ۱، ص ۲۱۶، ج ۳، ص ۸۱٫
۲) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، (۱۳۷۳ ه.ش)، ج ۱،ص ۱۱۵٫
۳) محمّد شريف رازى، گنجينه دانشمندان، اسلاميه تهران، ۱۳۵۲ (ه.ش)، ج ۱، ص ۲۱۸٫
۴) احمد قاضى زاهدى، شيفتگان حضرت مهدى (عليه السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، ۱۳۷۳ ه.ش، ج ۱، ص ۱۲۲

 

منبع:  شمیم
بازنشر: مهدی موعود نرم اافزاری کوثر

گرانش، آیت تعلقات انسان به دنیا

طبیعت پدیده: «گرانش» نیرویی است که هر دو جسم به هم وارد می کنند. این نیرو تنها به شکل جاذبه وجود دارد و تا کنون دافعه ی گرانشی مشاهده نشده است. گرانش یک نیروی جهانی است به این معنا که هم در اقصی نقاط کیهان عمل می کند و هم بین اجسام با فواصل بسیار زیاد وجود دارد. برای مثال حتی یک ذره ی غبار بر روی زمین، به کهکشانی در دوردست ترین نقاط کیهان، نیروی گرانش وارد می کند و بالعکس.

امروزه بشر میتواند در فضا حرکت کند و بی وزنی را امتحان کند، سنگینی انسان و چسبیدن او به زمین، بُعد مادی جاذبه است که نیوتون آن را مورد مطالعه قرار داد و قانون جاذبه را کشف کرد. اما همین جاذبه بعد دیگری نیز دارد که در این مبحث مورد مطالعه قرار می گیرد.

حکمت پدیده:

جاذبه ی زمین در قضیه‌ی وزن و بی وزنی، آیت جذب شدن و نهایتا چسبیدن به دنیاست که بسته به میزان علایق و تعلقات انسان به دنیا و مظاهرش، نمودها و  پیامدهای خاص خود را دارد که از آن جمله می توان به دشواری تسلیم جان به حضرت حق اشاره کرد.

اعضای خانواده ی امام خمینی رحمه الله علیه تعریف می کنند که حضرت امام رحمه الله علیه نوه ی کوچکشان را بسیار دوست داشتند، به همین علت در روزهای آخر عمر شریفشان که کسالتشان خیلی جدی شده بود، به مرحوم حاج احمد آقا اشاره می کنند که دیگر این کودک را نیاورید.

ayatmadari.ir-gravity (5)

این، به این معنی است که امام رحمه الله علیه آماده ی رحلت بودند و چون به این نوه ی کوچک علاقه فراوان داشتند، ممکن بود باعث ایجاد زمینه ای برای ماندن و سختی جدایی از دنیا در ایشان، که نمونه ی زهد و تقوا بودند، بشود؛ لذا درخواست می کنند که این کودک را نیاورید.

عبرت پدیده:

تعلقات دنیوی و حب و بغض های انسان بیانگر سنگینی وی است. انسان در شرایطی امکان رهایی دارد که بی وزن باشد.

لذا یک انگاره در سبک زندگی انسان الهی همان طور که در ادعیه آمده “انقطاع ِالَیکَ” است. شایسته است بشر دائم از خدا بخواهد که او را از هر چیزی غیر از او منقطع کند، تا فقط به سمت حضرتش بیاید. این “انقطاع ِالَیکَ” در سبک زندگی انسان مومن، یک انگاره ی کلیدی است.

برگرفته از جلسه ۳۴۵ کلبه کرامت استاد عباسی از ۰۱:۲۶:۲۵ تا ۰۱:۲۹:۵۸

منبع: آیت مداری

به امام زمان (عج) بپیوندیم…

abasaleh_by_shasnainraza-d5626lt

منتظر فرج امام زمان (علیه السلام) باید سعی کند آماده باش کامل برای یاری امامش را در خود ایجاد کند. و برای رسیدن به این مقصود، اولاً مرابطه‌ی خود را با امام (علیه السلام) قوی‌تر می‌سازد، و ثانیاً در عمل، همه‌ی امکاناتش را وقف ایشان می‌کند. قرار گرفتن منتظر در این مسیر و برداشتن این دو قدم، خود از بزرگترین فرج‌ها برای او در زمان غیبت مولایش می‌باشد. اکنون برای روشن شدن این که هر دو امر از مهم‌ترین مصادیق فرج می‌باشد، به توضیح اندکی درباره‌ی هر یک می‌پردازیم:

مرابطه با امام عصر (علیه السلام)

هر مؤمنی باید با امام زمان خود اتّصال و ارتباط داشته باشد؛ یعنی از طرق مختلف خود را به ایشان پیوند بزند. این وظیفه‌ای است که به صورت واجب عینی هر مکلّفی نسبت به انجامش موظّف می‌باشد و ریشه‌ی آن در قرآن کریم آمده است:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ». (۱)
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، صبر پیشه کنید و در صبوری (بر دشمنان خود یا بر مصیبت‌ها) غلبه کنید و مرابطه داشته باشید و تقوای خداوند پیشه کنید، شاید رستگار شوید.
در آیه‌ی شریفه، مؤمنان به چند چیز موظّف شده‌اند. یکی از آن‌ها «صبر»، دوم «مصابره» و سوم «مرابطه» است. در احادیثی که ذیل آیه آمده است، درباره‌ی هر یک از این سه واجب، توضیح لازم بیان شده است.
در یکی از این احادیث، از قول حضرت امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده است:
اِصبِروا عَلی اَداءِ الفَرائِضِ. وَصابِرُوا عَلی المَصائِبِ. وَ رابِطُوا عَلی الأئّمَّة (علیهم السلام). (۲)
بر انجام واجبات پایداری بورزید. و بر مصیبت‌ها با صبر غلبه کنید، و ملازم با امامان (علیهم السلام) باشید.
با این توضیح، مرابطه در آیه‌ی شریفه در ارتباط با امامان (علیهم السلام) معنی می‌شود. لغت مرابطه از «ربط» است که به معنای بستن چیزی و محکم کردن آن می‌باشد و «رابَطَ» به معنای «واظَبَ علی الأمر و لازَمَه» به کار رفته است. (۳)
به این ترتیب «رابطوا علی الائمّه (علیهم السلام)» یعنی ملازم با امامان (علیهم السلام) باشید. و ملازمت به این است که انسان از ایشان جدا نشود و خود را در همه‌ی امور با آن‌ها مربوط و ملتزم سازد. این التزام از قلب نشأت می‌گیرد و به همه‌ی اعمال انسان سرایت می‌کند. در هر موردی مؤمن باید خودش را با امامش ملازم کند و در حقیقت خود را به او ببندد.
در حدیث دیگری راوی از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی هر یک از این سه سفارش در آیه‌ی شریفه سؤال می‌کند، حضرت چنین می‌فرمایند:
اِصبِرُوا عَلی الاَذی فینا. قُلتُ: «و صابِروا»؟ قال: عُدَوَّکُم مَعَ وَلیِّکُم. قُلت: «وَ رابِطُوا»؟ قال: المُقامُ مَعَ اِمامِکُم. (۴)
بر آزاری که به خاطر ما می‌شوید، صبر پیشه کنید. گفتم: «و در صبر غلبه کنید» یعنی چه؟ فرمود: به همراه ولیّتان (امامتان) بر دشمنانتان (در صبر غلبه کنید). گفتم: «و مرابطه کنید» یعنی چه؟ فرمود: اقامت کردن همراه با امامتان.
اقامت کردن همراه با امام (علیه السلام) همان معنای ملازمت و همراهی با ایشان و پایداری و ایستادگی در جوار ایشان را می‌رساند.

به تعبیر صاحب کتاب شریف مکیال المکارم: «مرابطه‌ی مؤمن با امام زمانش به این است که خود را به ریسمان ولایت ایشان ببندد (یربط نفسه بحبل ولایته) و به پیروی از ایشان و یاری حضرتش ملتزم باشد. و این نوع از مرابطه (۵) بر تک تک افراد واجب عینی است و نیابت در آن پذیرفته نمی‌باشد. و این رکنی از ارکان ایمان است که خداوند هیچ عملی را بدون آن نمی‌پذیرد.» (۶)
مرابطه با امام عصر (علیه السلام) به این است که انسان خود را ملزم سازد که در هیچ امری از ایشان فاصله نگیرد و در همه‌ی امور زندگی هم قلباً با حضرتش اتّصال و ارتباط داشته باشد و هم در عمل مقیّد باشد که از آن حضرت تبعیّت نماید و به یاری ایشان در هر زمینه‌ای اقدام کند. طبیعی است که در این صورت جزء اعوان و انصار ایشان در زمان غیبت قرار می‌گیرد. و این خود از بزرگترین فرجهایی است که به برکت انتظار فرج امام (علیه السلام) نصیب او می‌گردد.
راههایی که برای نصرت امام زمان (علیه السلام) در همین زمان وجود دارد، متعدّد و فراوان می‌باشد که اکنون به بحث تفصیلی در این باره نمی‌پردازیم. علاقمندان می‌توانند به کتاب ارزشمند «شیوه‌های یاری قائم آل محمد (صلی‌ الله ‌علیه و آله و سلم)» اثر مرحوم آیة الله میرزا محمد باقر فقیه ایمانی رجوع کنند که در آن دوازده کیفیّت برای یاری آن امام عزیز بیان شده است. کیفیّت هشتم آن چنین است:
«کیفیت هشتم، آرزو و تمنّای یاری ایشان است در حالی که با عزم و اراده‌ی حقیقی و اشتیاق قلبی و صدق و یقین باشد.» (۷)

وقف نمودن خود برای امام (علیه السلام)

دومین قدم در ایجاد آمادگی برای پیوستن به امام (علیه السلام) این است که منتظر فرج، خود و همه‌ی امکاناتش را وقف امام زمانش بکند و در حقیقت هیچ چیز را برای خودش یا دیگران نخواهد، بلکه همه‌ی نیروهای مادی و معنوی خود را در جهت یاری امام (علیه السلام) و در خدمت برآورده شدن منویّات ایشان قرار دهد.
اگر کسی معرفت صحیح و کامل نسبت به امامش داشته باشد، با همه‌ی وجودش تصدیق می‌کند که چون ایشان مقام مولویّت بر مؤمنان دارند، پس وقفِ همه‌ی امکانات شخصی برای آن حضرت، حقّی است که خدای متعال به ایشان داده و اگر مؤمن چنین کند، کاری بیش از حدّ وظیفه انجام نداده است. همه‌ی نعمت‌های الهی که در اختیار هر کس قرار می‌گیرد، در حقیقت متعلّق به وجود امام (علیه السلام) است و سایر افراد با اجازه‌ی ایشان حق بهره‌برداری از آن را دارند. بنابراین هر مؤمنی باید خود را وقف امامش گرداند.
البته این انجام وظیفه وجوب فقهی برای عموم ندارد، ولی بسته به معرفتی که شخص نسبت به امامش دارد، ادای این تکلیف عقلی بر او لازم می‌آید. حال اگر کسی از جهت معرفتش به امام (علیه السلام) به این رتبه برسد که خود را وقف ایشان نماید، همین حالت روحی، خود بزرگترین مصداق فرج برای او قبل از ظهور امام (علیه السلام) به شمار می‌آید. چرا که همه‌ی خیرات از همین نعمت بی‌نظیر ناشی می‌شود.

در واقع می‌توان گفت که چون ولایت امام (علیه السلام) ولایة الله است، کسی که خودش را وقف امامش گردانده، در حقیقت خود را وقف خدای خویش کرده و بالاترین مرتبه‌ی عبودیّت پروردگار را به دست آورده است. چنین کسی قطعاً مورد عنایت خاصّ پروردگار قرار می‌گیرد و در سراسر زندگی‌اش به بهترین وجهی اداره می‌شود. کسی که در مقام بندگی خداوند وظیفه‌اش را تمام و کمال به انجام برساند، خدا خود، متکفّل اداره‌ی امورش خواهد شد.
این مطلب به زیبایی هر چه تمام‌تر در فرمایش امام باقر (علیه السلام) به عبدالحمید واسطی مورد تأکید قرار گرفته است. وقتی او از سختی دوران انتظار سخن گفت، به او فرمودند:
یا عَبدَالحَمید، أتَری مَن حَبَسَ نَفسَهُ عَلی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ، لایَجعَلُ اللهُ لَهُ مَخرَجاً؟! بلی؛ وَاللهِ لَیَجعَلَنَّ اللهُ لَه مَخرَجاً. رِحِمَ اللهُ عَبداً حَبَسَ عَلَینا، رَحِمَ اللهُ عَبداً اَحیا أمرَنا. (۸)
ای عبدالحمید، آیا گمان می‌کنی کسی که خودش را وقف خدای عزّوجلّ کند، خداوند فرجی را برای او قرار نمی‌دهد؟! آری؛ به خدا قسم قطعاً و یقیناً خداوند برای او فرج و گشایشی قرار می‌دهد، خدا رحمت کند بنده‌ای را که خود را وقفِ ما گرداند، خدا رحمت کند بنده‌ای را که خود را وقفِ ما گرداند، خدا رحمت کند بنده‌ای را که امر ما را زنده بدارد.
«حبس نفس» برای امام (علیه السلام) به این است که انسان همه‌ی امکانات خود را از آنِ ایشان ببیند و در مسیری که مورد رضای ایشان است، به کار گیرد؛ دستش برای امام (علیه السلام) کار کند، زبانش در جهت اهداف ایشان به کار گرفته شود، قدمش در راه برآوردنی منویّات ایشان برداشته شود، و … .
حضرت امام باقر (علیه السلام) با دو تأکید (لَیَجعَلَنَّ) و یک قسم جلاله (والله) فرموده‌اند که خداوند قطعاً برای چنین کسی فرجی قرار خواهد داد. اولین و پایه‌ای‌ترین مصداق فرج، نفس رسیدن مؤمن به این اعتقاد است که خود را وقف امامش گرداند.این امر منشأ فرج‌هایی دیگر برای او خواهد بود. از مهم‌ترین فرج‌هایی که به دنبال این اعتقاد و عمل به آن، برای مؤمن مصداق پیدا می‌کند، وعده‌ای است که در همین حدیث شریف آورده‌اند.
در ادامه‌ی همین حدیث، عبدالحمید واسطی از امام باقر (علیه السلام) می‌پرسد: اگر من قبل از آنکه ظهور حضرت قائم (علیه السلام) را درک کنم، از دنیا بروم چه خواهد شد؟ حضرت در پاسخ به او بشارتی برای منتظران واقعی امام عصر (علیه السلام) به طور کلی نوید می‌دهند:
القائلُ مِنکُم أن لَو اَدرَکتُ قائِمَ آلِ مُحَمَّدٍ (صلی ‌الله علیه ‌و آله و سلم) نَصَرتُه، کانَ کَالمُقارِعِ بَینَ یَدَیهِ بِسَیفهِ، لا بَل کالشَّهیدِ مَعَهُ.
هر کس از شما بگوید که اگر قائم آل محمد (صلی‌ الله علیه ‌و آله و سلم) را درک می‌کردم، ایشان را یاری می‌نمودم، چنین کسی همچون کسی است که با شمشیر خود در پیش روی ایشان بجنگد، بلکه (بالاتر) به منزله‌ی کسی است که همراه ایشان شهید شود.
چه کسی بالاترین آرزویش این است که ظهور امام خود را درک کند و ایشان را یاری نماید؟ آیا هر مؤمنی به این درجه از معرفت و ارادت نائل می‌شود؟! و اگر کسی به این رتبه برسد، آیا جز به لطف و عنایت خاصّ خداوند نسبت به او بوده است؟! و آیا همین حالت روحی خود بالاترین فرج نیست؟!
نشانه‌ی وجود این حال در انسان این است که همّ و غمّش در یاری رساندن به امامش خلاصه می‌شود و در خود، همه‌ی آمادگی‌های لازم را برای تحقّق بخشیدن به این «نصرت» فراهم می‌کند و با عمل خود نشان می‌دهد که:
نُصرَتی مُعَدَّة لَکُم. (۹)
و در حقیقت، خود را برای ظهور حضرت و یاری کردن ایشان از هر جهت آماده نموده، به طور کامل مهیّای ظهور است. خداوند از روی فضل، به کسی که در آرزوی یاری امام (علیه السلام) خود را وقف ایشان نموده است، پاداش یاری کردن حضرت را در هنگام ظهور عطا فرموده، او را همچون کسی که در رکاب ایشان شمشیر زده است، قرار می‌دهد. و چون جانش را هم وقف امامش کرده و در آرزوی فدا کردن خود در پیشگاه ایشان است، ثواب شهید در رکاب حضرت نصیبش می‌گردد. کدام فرج از این بالاتر که انسان به درجه‌ی شهدای همراه امام عصر (علیه السلام) نائل شود؟!
پس با این بیان، کسی که خود را از هر جهت برای پیوستن به امام زمان (علیه السلام) آماده کند و در جهت تحقق این امر به دو وظیفه‌ی «مرابطه» و «حبس نفس» نسبت به امام (علیه السلام) اقدام کند، به بالاترین آرزوی خود که همانا شهادت در پیشگاه ایشان است، در همین زمان غیبت نائل می‌شود.

  • پی‌نوشت‌ها:
  • ۱. آل عمران/ ۲۰۰.
  • ۲. اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب اداء الفرائض، ح ۳.
  • ۳. المعجم الوسیط ص ۳۲۳.
  • ۴. بحارالانوار ج ۲۴ ص ۲۱۷ ح ۱۱.
  • ۵. در کتاب مکیال المکارم (ج ۲ ص ۴۲۴ و ۴۲۶) دو معنای دیگر برای «مرابطه» از احادیث استفاده شده است که آنها از جمله‌ی مستحبّات هستند.
  • ۶. مکیال المکارم ج ۲ ص ۴۲۵.
  • ۷. شیوه‌های یاری قائم آل محمد (صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله و سلم) ص ۸۳.
  • ۸. کمال الدین باب ۵۵ ح ۲.
  • ۹. احتجاج طبرسی ج ۲ ص ۳۱۷، عبارتی از زیارت آل یس خطاب به امام عصر (علیه السلام).
  • منبع مقاله : بنی‌هاشمی، سیّدمحمّد؛ (۱۳۹۰)، سلوک منتظران، تهران: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، چاپ ششم
  • منبع مجازی: انتظار۱۲

تاریخچه قمه زنی

tatbir-leader-shia muslim-zorrieh.ir

۱٫ قمه زنی چیست؟

قمه زنی مراسمی است که در بعضی شهرستان ها و بلاد شیعی و توسط برخی از عزاداران امام حسین (ع) اجرا می شودو در تأسی به مجروح و شهید شدن سیدالشهداء (ع) و شهیدان کربلا و به عنوان اظهار آمادگی برای خون دادن و سر باختن در راه امام حسین (ع) انجام می گیرد شرکت کنندگان در این مراسم، صبح زودِ روز عاشورا، با پوشیدن لباس سفید و بلندی همچون کفن، بصورت دسته جمعی قمه بر سر می زنند و خون، از سر بر صورت و لباس سفید جاری می شود. بعضی هم برای قمه زنی نذر می کنند، برخی هم چنین نذری را درباره ی کودکان خردسال انجام می دهند و بر سرِ آنان تیغ می زنند، تا از محل آن خون جاری گردد.
در اینجا به توصیف صحنه هایی از دسته ی قمه زنی در شهر کاظمین به نقل از کتاب تراژدی کربلا می پردازیم:
روز عاشورا در بیشتر شهرها و روستاهای عراق، روز حزن و اندوه و سوگ است. دیدگان اشکبار و رنگ سیاه پرچم ها و چهره های خاک آلود، در همه جا به چشم می خورد؛ تنها کفن های قمه زنان به رنگ سفید و با لکه هایی از خون دیده می شود. مردانی که شعار «فداییان حسین» را بر کفن ها نگاشته، قمه، شمشیرو یا خنجری بر دستان گرفته و بر سرهای تراشیده خود زخم هایی گاه بسیار عمیق و شدید وارد می آورند. دسته ی بیضوی شکل آنها با عبور از خیابان اصلی کاظمین به حرم وارد می شود … عزاداران با رسیدن به حرم کاظمین، با حماسه ی بسیار فریاد «حیدر … حیدر» سر می دهند و با هر ضربه ی طبل و نوای شیپور، ضربه ای بر فرق سر می زنند. گاه این ضربه ها چنان شدید است که فرق سر را شکافته و خون بسیاری از آن جاری می سازد. در برخی موارد نیز افراد از هوش رفته و بر زمین می افتند و یا از شدت ضربه ها جان می دهند …
گروه سرشکافته و خون آلود قمه زنان، چنان منظره ی دهشتناکی پدید می آورند که وحشت و اندوه، سراسروجود تماشاچیان را فرا می گیرد …
خون، با نخستین ضربه فوران می زند؛ اما گاه برخی آنچنان به شور و هیجان می آیند که ضربه های محکمی بر سر فرود آورده و خون بیشتری از سر خود جاری می سازند. برخی نیز با سطح قمه بر سر ضربه می زنند تا خطر کمتری برایشان داشته باشد. قمه زنان بلافاصله پس از پایان مراسم به حمام های عمومی رفته و پس از مداوای زخم هایشان به شیوه ای سنتی، خود را شسته و بهبود می یابند. آماده سازی قمه ها و کفن ها و گروه های موزیک و دیگر لوازم مورد نیاز، بر عهده ی هیئت های عزاداری است. جمع آوری کمک های مردمی و دادن مبلغی به شاعر، نوحه خوان، سخنران و دیگر مخارج نیز بر عهده ی هیئت ها است.» (۱۸)
قمه زنی نیز مثل شبیه خوانی، از دیرباز مورداختلاف نظر علما و پیروان و مقلدین آنان بوده و به استفتاء و افتاء مبنی بر جواز یا عدم جواز آن می پرداخته اند.

۲٫ پیدایش قمه زنی

در مورد منشأ اصلی و اولی قمه زنی، اقوال مختلفی وجود دارد؛ (۱۹) اما آنچه که بیشتر از همه مستند و قابل اثبات است، این است که تیغ زنی و قمه زنی رسومی عاریتی اند که از جانب ترک های آذربایجان به فارس ها و اعراب منتقل شده اند. (۲۰)
ابراهیم الحیدری، جامعه شناس، محقق و نویسنده ی عراقی الاصل کتاب تراژدی کربلا نیز براین عقیده است که مراسم هایی از قبیل قمه زنی، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدریج از اواخر این قرن در آن کشور رواج یافته است. بنابراین مراسم قمه زنی و … از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ریشه ی عربی ندارد. (۲۱)
عرب های عراق تا آغاز قرن بیستم در این گونه مراسم ها شرکت نمی کردند؛ این اعمال در ابتدا در میان ترک های عراق، فرق صوفیه وکردهای غرب ایران مرسوم بود. (۲۲)
گزارشی از مقامات بریتانیایی درباره مراسم عاشورای ۱۹۱۹م. در نجف نیز حاکی است که گروهی صد نفره از شیعیان ترک در آن سال به قمه زنی پرداخته بودند. (۲۳)
خاطره ای از سید محمدبحرالعلوم، این نظر را تأیید می کند:
هنگامی که حدود ۵۰ یا ۶۰ سال پیش در نجف بودم، تنها چند هیئت ترک در آن شهر حضور داشت، آنان در ایام عزا به منزل سید بحرالعلوم بزرگ می رفتند و با کسب اجازه از ایشان به خواندن ابیاتی سوزناک درباره امام حسین (ع) می پرداختند. برخی از آنان نیزدر ضمن ذکر مصیبت برای همدردی با امام حسین (ع) جراحت های خفیفی به خود وارد می کردند. به تدریج این گونه اعمال رو به تحول و گسترش گذاشته تا آن که پس از ممنوعیت قمه زنی در دوره نخست وزیری یاسین هاشمی، در سال ۱۹۳۵ م. به اوج خود رسید. در واقع این اعمال زور، تأثیری معکوس داشت؛ (۲۴) به نحوی که یک هیئت قمه زنی، به سه هیئت تبدیل شد. (۲۵)
حاج حمید راضی (متوفی سال ۱۹۵۳٫م) از معمّرین اهل کربلا که نزدیک به ۱۱۰ سال عمر کرده بود، خاطرات خود درباره عزاداری امام حسین (ع) نقل می کند که مراسم قمه زنی و … در ایام جوانی او در شهر نجف و کربلا مرسوم نبود. (۲۶) همچنین در خاطرات شفاهی هیچ یک از کهن سالان نجف و کربلا از برگزاری مراسم قمه زنی و …قبل از نیمه قرن نوزدهم یاد نشده است. این گونه مراسمها برای اولین بار توسط برخی زائران ترک از طایفه قزلباش رواج یافت. آنان به هنگام زیارت امام حسین (ع) با شمشیرهایی مخصوص به سرهای خود ضربه می زدند. (۲۷)
از نظر تاریخی، مسلّم است که قمه زنی در ایران نیز تا پیش از صفویه هیچگونه سابقه ای نداشته است و محور تردیدها در آن است که آیا در زمان صفویه به وجود آمده است و یا اینکه بعد از صفویه در زمان قاجاریه وارد شده و رواج یافته است؟ (۲۸)

الف- ورود قمه زنی به ایران در زمان صفویان و جریان فداییان

اقدامات مهم صفویان در زمینه عزاداری، یکی، رسمی و حکومتی کردن مجالس سوگواری و دیگری، ابزارمند کردن و نیز پدید آوردن آیین ها و رسوم جدید عزاداری بود. (۲۹)
پیتر دلاواله، سیاح ایتالیایی، از عزاداری شیعیان در اصفهان عصر صفوی سال ۱۰۳۷ قمری چنین گزارش می دهد:
تشریفات و مراسم عزاداری عاشورا به این قرار است که همه غمگین و مغموم به نظر می رسند و لباس عزاداری به رنگ سیاه – یعنی رنگی که در مواقع دیگر هیچ وقت مورد استعمال قرار نمی گیرد- بر تن می کنند. هیچ کس سر و ریش خود را نمی تراشد و به حمام نمی رود. به علاوه نه تنها از ارتکاب هر گناه پرهیز می کنند، بلکه خود را از هرگونه تفریح و خوشی محروم می سازد.
جمعی در میدان ها و کوچه های مختلف و جلوی خانه های مردم، برهنه و عریان در حالی که فقط با پارچه ی سیاه یا کیسه ی تیره رنگی ستر عورت کرده و سر تا پای خود را با ماده ای سیاه و براق … رنگ زده اند، حرکت می کنند… به همراه این افراد، عده ای برهنه نیز راه می روند که تمام بدن خود را به رنگ قرمز در آورده اند؛ تا نشانی از خون هایی که به زمین ریخته و اعمال زشتی که در آن روز [عاشورا] نسبت به حسین انجام گرفته است، باشد. همه با هم، آهنگ های غم انگیز در وصف حسین و مصائب وارد بر او می خوانند و دو قطعه چوب یا استخوانی را که در دست دارند، به هم می کوبند و از آن صدای حزن انگیزی به وجود می آورند و به علاوه حرکتی به سر و تن خود می دهند که علامتی از اندوه بی پایان آن ها است و بیشتر به رقص شباهت دارد … (۳۰)
علاوه بر ابزار آلات جدید، ازاین دوره بود که آداب و رسوم نوینی هم در سلک آیین های عزاداری درآمد؛ آدابی چون «تیغ زنی»، «قفل زنی»، «سنگ زنی» و «قمه زنی» را از این جمله شمرده اند. (۳۱)
استاد یوسفی غروی نیز در این باره می گوید:
از نظر تاریخی، ظاهراً آن وقت که صفویه سر کار آمدند، قمه زنی پدید آمد و مسلماً هیچ سابقه ای هم بر صفویه ندارد؛ اما هنوز به یقین نرسیده ایم که آیا قبل از عثمانی ها هم این کار انجام می شده است یا نه؟
روال حکومت ها این است که اعمال و رفتارها را از همدیگر یاد می گیرند؛ عثمانی ها گروه فدائیان درست کرده بودند و مانند آل بویه که در قرن سوم و چهارم در بغداد، عمدتاً دسته های اولیه ی عزاداری شان، دسته های نظامی شان بود، به ارتش دستور داده بودند که به طور منظم و دسته بندی شده، دسته عزاداری راه بیاندازند. صفویه هم وقتی سر کار آمدند این برنامه را تکرار کردند. یکی از افواج فدائیان، قزلباش صفوی بودند که همیشه به نشانه ی آماده به خدمت، سرشان تراشیده بود. در کتاب «تاریخ شاه عباس کبیر» از نصر الله فلسفی – که در پنج جلد نوشته شده و یکی از وسیع ترین و دقیق ترین تواریخ است – به تفصیل، «فوج فدائیان» معرفی شده اند. در وصف آنان آمده که حتی در تمریناتشان گوشتِ حیوانات مختلف و حتی مار را می خوردند که هنوز هم در بعضی از ارتش های جهان معمول است؛ مثلاً در ارتش صدام نیز یک فوج فدائی این طوری وجود داشت. خلاصه این که فدائیانِ صفویه در روز عاشورا شمشیر به دست، بیرون آمدند و تصورشان این بود که نوعی همدردی و مواسات با اصحاب امام حسین (ع) داشته باشند. آنان می گفتند در چنین روزی که اصحاب امام حسین (ع) و خود امام، و بنی هاشم تیر می خورند، پس ما هم این حالت را برای خودمان ایجاد می کنیم؛ یعنی نشان دهیم که ما در راه امام حسین (ع) فدوی هستیم و حاضریم سرمان بریده شود؛ و این شروع قمه زنی شد. (۳۲)
البته در آن زمان نیز اکثر جامعه به علمایی که با این بدعت ها به مخالفت بر می خاسته اند، توجه خاصی نمی کردند، تا آنجا که عالمی مثل «مقدس اردبیلی» به خاطر مخالفت با این نوع حرکات در عزای امام حسین (ع) از سوی اکثریت جامعه طرد می شود! (۳۳)
میرزا عبدالله افندی – از علمای شیعه ی معاصر شاه سلطان حسین – در بخشی از کتاب «تحفه فیروزیه» خود به این مخالفت ها اشاره می کند… مطابق روایت جاسم حسن شبر در «ارشاد الخطیب»، داستان از این قرار است که مقدس اردبیلی چندی از حرکات ناشایستی که بعضی مردم در امر عزاداری امام حسین (ع) مرتکب می شده اند، رنجیده خاطر شده و با این استدلال که این اعمال جزو رسوم اقامه عزا نیست و در سیره ی اهل بیت (ع) نیز وجود ندارند، آنان را از این کار نهی می کند لکن مردم به منع او وقعی ننهاده، بر شدت و گستره ی عمل خود افزودند. تا آنجا که وی آزرده شده، حتی در مقام اعتراض، ترک آن دیار (اردبیل) کرده و به یکی از قریه های اطراف می رود تا صدای عزاداری مردم به آن شیوه را نشنود. (۳۴)

ب- رواج قمه زنی در دوران قاجار

از شاخصه های عزاداری در دوره قاجار، عمومیت یافتن رسم تیغ زنی و قمه زنی است؛ رسمی که البته پیش از آن هم مسبوق به سابقه ای چند ساله بود، اما مشخصاً در این دوره گسترش و رواجی بی سابقه یافت. (۳۵)
بنجامن، سفیر کبیرآمریکا در ایرانِ عهد ناصرالدین شاه، در توصیف مراسم قمه زنی در سفرنامه اش چنین می نویسد:
سال ۱۸۸۴ میلادی من در تهران اقامت داشتم. دسته هایی در خیابان ها حرکت می کردند و احساسات تند و شدید بی سابقه ای از خود نشان می دادند … در این میان ناگهان جمعی سفید پوش که کاردهایی در دست داشتند، پدیدار شدند که با هیجان زیاد کاردها را بالا برده و به سر خود می زدند و خون از سر آنها و از کاردهایی که در دست داشتند، فواره می زد و سر تا پایشان را سرخ کرده بود. واقعاً که منظره دلخراش و بسیار تأثرآوری بود که هرگز نمی توانم آن را از یاد ببرم. کسانی که دراین دسته ها قمه می زنند، گاهی اوقات آنقدر به هیجان آمده و یا خونی که از آنها می رود [آن قدر زیاد است] که بی حال شده و روی زمین می افتند و حتی ممکن است اگر فوراً مداوا نشوند، جان خود را از دست بدهند. (۳۶)
باید گفت در این دوره، خطبایی مثل آخوند ملاآقا بن عابد شیروانی معروف به فاضل دربندی (۳۷) با کتابش به نام اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات همین قدر که در رونق بخشی به مجالس عزا در آن دوره نقش داشتند، در ورود مطالب سست و جعلی و خرافات و در نتیجه عوام گرایی این مجالس هم موثر بوده اند. (۳۸)
عبدالله مستوفی، تاریخ نگار دوره قاجار درباره ی فاضل دربندی می نویسد:
تیغ زدن روز عاشورا از کارهایی است که این آخوند در عزاداری وارد یا لامحاله آن را عمومی کرده و فعل حرام را موجب ثواب پنداشته است. (۳۹)
مهدی بامداد نیز درباره ی او می نویسد:
او [فاضل دربندی] است که تیغ زدن را بر سر، که خلاف اصول اسلامی است و اسلام مافوق این حرفها است، در ایّام عاشورا جایز دانست و خود نیز عمل می کرده است. و از این تاریخ است که مردم عوام به تبعیت وی در ایّام عاشورا به این عمل دست زده اند. (۴۰)
در این دوره نیز علمای بزرگی مثل علامه سید محسن امین عاملی، قمه زنی و نظایر آن را غیر شرعی و شیطان پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم – با توجه به این که قمه زنی به سرعت جایگاه مطلوبی نزد عوام الناس یافته و جزئی لاینفک از مظاهر دینداری، با لعاب تعصب مردم شده بود- نه تنها مخالفت این دسته از علما موثر واقع نشد، بلکه به تشکیل جبهه ای در بین مردم و برخی علمای موافق قمه زنی منجر شد؛ (۴۱) تا جایی که برای مثال به علامه سید محسن امین عاملی تهمت زدند که می خواهد اخبار را نسخ کند و از اجرای اعمال دین جلوگیری کند! (۴۲)

۳٫ نقش استکبار در ترویج و بهره برداری از قمه زنی

الف- نقش استعمار انگلیس

تا حدود قرن هیجدهم سه امپراطوری بزرگ شرقی؛ هند، ایران و عثمانی مسلمان بودند که بر تمام جهان متمدن شرقی در آن روز، حکومتهای مرفه و مقتدری پدید آورده بودند. اسپانیا و فرانسه و هلند و انگلیس به رهبری زرسالاران یهودی و مسیحیان صلیبی، به فکر افتادند که مقاومت مسلمین را بشکنند. انگلیسی ها، برای رسیدن به این هدف به چاره جویی پرداختند؛ از جمله در هند و ایران که هسته اصلی مقاومت را شیعیان تشکیل می دادند. اینان از شیعیان هندوستان شروع کردند که از مرکز تشیع و مرجعیت نجف به دور بودند. انگلیسی ها از جهل و سادگی شیعه و عشق زیاد آنان به امام حسین (ع) سوء استفاده کردند و قمه و شمشیرزنی بر پیشانی را جعل کرده و به آنان آموختند… متاسفانه برخی شیعیان هند، این بدعت را بدون مجوز علما و نواب امام زمان (ع) پذیرفتند!
کوبیدن شمشیر بر سرو پیشانی در سوگ سیدالشهدا (ع) در روز عاشورا، توسط استعمار انگلیس، از هند به ایران و عراق رخنه نمود.
تا گذشته ای نه چندان دور، سفارت های بریتانیا در تهران و بغداد، هیئت های عزاداری را که به آن صورت انزجار آور و زشت در کوچه و خیابان ها ظاهر می شدند، تامین می کردند. غرض از سیاست استعماری انگلیس از کمک به رشد این مراسم زشت، به دست آوردنِ دلیلی معقول برای استعمارش بود که همواره با معارضه ی مردم بریتانیا و برخی نشریات آن کشور روبرو می شد.

استعمار انگلیس می خواست ثابت کند که مردمان مستعمره هند و کشورهای اسلامی دیگر که به آن صورت وحشیانه در خیابان ها ظاهر می شوند، احتیاج به ولی و قیمی دارند که آنان را از جهل و توحش موجود برهاند. در نتیجه، عکس و تصاویر دسته های عزاداری که در روز عاشورا به زنجیر به پشت خود نواخته و با شمشیر و قمه بر سر خود می کوفتند و خون های جاری شده در نتیجه ی این جریانات، در روزنامه های بریتانیا و اروپا به چاپ می رسید؛ و سیاستمداران استعمارگر در نتیجه این تصویرها، استعمارِ این کشورها را به عنوان ضرورتی انسانی اعلام می کردند که می تواند مردم آن کشورها را از جهل و توحش رهانیده و به جاده ی تمدن و تقدم رهنمون سازد.
نقل شده است، هنگامی که «یاسین هاشمی» نخست وزیر عراق در عهدِ استعمار انگلیس برای گفتگو جهت پایان دادن استعمار، به لندن رفته بود، انگلیسی ها به او گفتند: ما به خاطر کمک به مردم عراق به آنجا آمده ایم تا آنان را از توحش و حماقت خارج ساخته و مزه سعادت را به آنان بچشانیم!
این سخن، خشم یاسین هاشمی را بر می انگیزد و باعث می گردد با عصبانیت از جلسه خارج شود؛ اما انگلیسی ها از او عذر خواهی کرده و او را به دیدن فیلمی مستند از عراق دعوت می کنند. این فیلم که از هیئت های حسینی به راه افتاده در خیابان های نجف، کربلا و کاظمین تهیه شده بود، حاوی مشاهده مهیب و نفرت آور از شمشیر کوبی و قمه زنیِ مردمِ عزادار بود. گویی انگلیسی ها می خواستند بگویند: «آیا مردمانی روشنفکر که از تمدن بویی برده اند، با خود چنین می کنند؟‍!» (۴۳)

ب- نقشه ی سیا در رابطه با فرهنگ عاشورا

اخیراً کتابی به نام نقشه ای برای جدایی مکاتب الهی در آمریکا انتشار یافته که در آن گفتگوی مفصلی با دکتر مایکل برانت یکی از معاونان سابق سیا (سازمان اطلاعاتی مرکزی آمریکا) انجام شده است. (۴۴) او در این زمینه می گوید:
بعد از مدت ها تحقیق، به این نتیجه رسیدیم که قدرت رهبر مذهبی ایران و استفاده از فرهنگ شهادت، در انقلاب ایران تأثیرگذار بوده است. ما همچنین به این نتیجه دست یافتیم که شیعیان، بیشتر از دیگر مذاهب اسلامی فعال و پویا هستند. در این گردهمایی تصویب شد که بر روی مذهب شیعه تحقیقات بیشتری صورت گیرد. و طبق این تحقیقات، برنامه ریزی هایی داشته باشیم. به همین منظور، چهل میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص دادیم و این پروژه در سه مرحله به ترتیب زیر انجام شد. پس از نظرسنجی ها و جمع آوری اطلاعات از سراسر جهان، به نتایج مهمی دست یافتیم؛ متوجه شدیم که قدرتِ مذهبِ شیعه در دست مراجع و روحانیت می باشد… این تحقیقات ما را به این نتیجه رساند که به طور مستقیم نمی توان با مذهب شیعه رو در رو شد و امکان پیروزی بر آن بسیار سخت است و باید پشت پرده کار کنیم. ما به جای ضرب المثل انگلیسی «اختلاف بیانداز، حکومت کن!» از سیاست «اختلاف بیانداز، نابود کن!» استفاده کردیم و درهمین راستا برنامه ریزی های گسترده ای را برای سیاست های بلند مدت خود طرح کردیم. حمایت از افرادی که با مذهب شیعه اختلاف نظر دارند و ترویج کافر بودن شیعیان به گونه ای که در زمان مناسب علیه آنها توسط دیگر مذاهب اعلام جهاد شود. همچنین باید تبلیغات گسترده ای را علیه مراجع و رهبران دینی شیعه صورت دهیم تا آنها مقبولیت خود را در میان مردم از دست بدهند.
یکی دیگر از مواردی که باید روی آن کار می کردیم، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبی بود که هر ساله شیعیان با برگزاری مراسمی این فرهنگ را زنده نگه می دارند. ما تصمیم گرفتیم با حمایت های مالی از برخی سخنرانان و مداحان و برگزار کنندگان اصلی اینگونه مراسم که افراد سودجو و شهرت طلب هستند، عقاید و بنیان های شیعه و فرهنگ شهادت طلبی را سست و متزلزل کنیم و مسائل انحرافی در آن به وجود آوریم؛ به گونه ای که شیعه یک گروه جاهل و خرافاتی در نظرآید. در مرحله ی بعد، باید مطالب فراوانی علیه مراجع شیعه جمع آوری شده و به وسیله ی مداحان و نویسندگانِ سودجو انتشار دهیم و تا سال ۱۳۸۹ مرجعیت را – که سد راه اصلی اهداف ما می باشند – تضعیف کرده و آنان را به دست خود شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی نابود کنیم و در نهایت تیر خلاص را بر این فرهنگ و مذهب بزنیم. (۴۵)

پی نوشت :

۱۸-ابراهیم الحیدری، تراژدی کربلا، ترجمه ی علی معموری.
۱۹- محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران». مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۲۰-عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من با تاریخ اجتماعی و اداری دوران قاجاریه، ج۱ و ۳ .
۲۱-ابراهیم الحیدری، تراژدی کربلا، ترجمه ی علی معموری، ص ۴۷۵٫
۲۲-کاظم دجیلی، عاشواء فی النجف و کربلا، ص ۲۸۷؛ جیات عراقی من وراء البوابه السوداء، محمود درّه ، ص ۲۴٫
۲۳-اسحاق نقاش؛ استاد تاریخ خاورمیانه، دانشگاه بزندیزبوستون
Administration Report of The Shamiyya Division, P.269,Great Britain
۲۴-به حکم «الإنسان حریص علی ما منع» هرگاه اعمال فشار با تبیین علمی و فرهنگ سازی همراه نباشد، اثر معکوس خواهد داشت.
۲۵-گفتگو با سید محمد بحرالعلوم پیرامون عزاداری حسینی، مجله ی النور، شماره ۷۴، ژوئیه ۱۹۹۷م.
۲۶-گفتگو با دکتر شاکر لطیف ۱۹۹۶/۴/۱۲م.، کتاب تراژدی کربلا.
۲۷-طالب علی شرقی، النجف الاشرف عاداتها و تالیدها، ص ۲۲۳-۲۲۰٫
۲۸-مهدی مسائلی، قمه زنی، سنت با بدعت؟، ص ۱۹٫
۲۹-محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران». مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۳۰-سفرنامه پیتردلاواله، ترجمه ی شجاع الدین شفا، انتشارات علمی فرهنگی.
۳۱-محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران». مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۳۲-مصاحبه با دکتر یوسفی غروی، به آدرس: http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=15281
۳۳-محسن حسام مظاهری، مقاله «رساله ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران». مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۳۴-جاسم حسن شبر، ارشاد الخطیب، ص ۴۷ و ۴۸٫
۳۵-محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران»، مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۳۶-بنجامن، س.ج. و.، ایران و ایرانیان، ترجمه محمد حسین کردبچه، ص ۲۸۴٫
۳۷-او همان کسی است که به فرموده ی شهید مطهری، خرافات و انحرافات موجود در کتاب روضه الشهداء ملا حسین کاشفی و دیگر سخنان بی مبنا را در قالب کتاب «اسرار الشهاده» یکجا جمع کرد و نقش عمده ای در وارد کردن خرافات به مجالس عزاداری امام حسین (ع) داشت. (بنگرید به: شهید مطهری، حماسه حسینی، ص ۵۵-۵۳).
۳۸-محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران»، مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۳۹-عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره ی قاجاریه، ج۱، ص ۲۷۶٫
۴۰-مهدی بامداد، شرح رجال ایران در قرن ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجری، ج۴، ص ۱۳۸٫
۴۱- محسن حسام مظاهری، مقاله «رسانه ی شیعه، مروری بر تاریخ تکوین مجالس و آیین های عزاداری در ایران». مجله اخبار ادیان، شماره ۱۸، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۵٫
۴۲-علامه سید محسن امین عاملی، المجالس السنیه.
۴۳- http://abarkooh.parsiblog.com
۴۴- روزنامه جمهوری اسلامی، تاریخ ۸۳/۳/۵٫
۴۵- نقشه ای برای جدایی مکاتب الهی، منتشر شده در آمریکا، گفتگو با دکتر مایکل برانت، یکی از معاونان سابق «سیا».

منبع:کتاب « دست پنهان » ، تهیه و تدوین : مؤسسه فرهنگی فخر الأئمه علیهم السلام

.

کلیپ /شیعه های تقلبی

shirazi-zorrieh.ir

کلیپ جدیدی از نصر تی وی که به روشنگری در مورد شیعه های انگلیسی و تقلبی می پردازد که به اختلاف افکنی بین شیعه و سنی می پردازند و در عین حال خود را شیعه ناب می دانند!

چگونه وقایع محرم را برای کودکانمان تعریف کنیم؟

 

«برادرم که فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود می‌گفت «عزاداری واسه مرد است نه واسه دخترا!» بعد با غرور مردانه‌اش زنجیر کوچکش را برمی داشت و در انتهای دسته زنجیر می‌زد. من و مادرم اما، در حسینیه می‌ماندیم، من دنبال دخترکان هم سن و سال خودم می‌گشتم تا در آن چند شب همبازی پیدا کرده باشم و مادرم بیشتر دعا می‌خواند یا مثل بقیه عزاداری می‌کرد، هر وقت هم سؤالی می‌پرسیدم سعی می‌کرد با جملات ساده بگوید چرا دعا می‌خواند یا گریه می‌کند. روزهای عاشورا و تاسوعا تعزیه داشتیم، دایی خودم هم جزو تعزیه خوان‌ها بود، فهمیدن معنای اشعار تعزیه برای من کمی سخت بود، اما باز هم مادرم برایم می‌گفت داستان کدامیک از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله روایت می‌شود و تعزیه چه می‌گوید. اکنون سال‌ها گذشته است، شکل و صورت عزاداری‌های من با دیروزها کمی فرق کرده است، اما خوب می‌دانم که آنچه از دین و مذهب می‌دانم ریشه در همان روزهایم دارد.»

یکی دو روز بیشتر تا تاسوعا و عاشورا نمانده است، این روزها برگزاری مراسم مهمی همچون عزاداری‌های محرم به کودکان نشان می‌دهد اتفاقاتی در هستی می‌افتد که روزمره زندگی انسان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اتفاقاتی که شکوه یک واقعه را نشان می‌دهد و شوری حماسی در تار و پود جامعه می‌اندازد تا جایی که این شور و حماسه شامل حال کودکی مانند او نیز می‌شود، زیرا ترانه های شاد برنامه های کودکش کمتر می‌شود، مهد و مدرسه‌اش تعطیل می‌شوند و دیگر خبری از جشن تولد و دیگر مراسم شاد نیست. باید توجه کنیم آشنایی کودکان با دین و عقاید اسلامی در متن همین روزها اتفاق می‌افتد و در واقع روزهای خاص مذهبی زمینه تفکرات دینی و بستری مناسب برای تربیت دینی آنان را فراهم می‌آورد. فراموش نکنیم خود ما نیز اگر عشقی در دل نسبت به خاندان اهل بیت علیهم السلام داریم ریشه‌اش را باید در خاطرات همین روزها جستجو کنیم.

zorrieh.ir-kudak muharram (2)

«مامان چرا گریه می‌کنی؟»، «بابا چرا ناراحتی؟» این پرسش‌هایی است که معمولاً کودکان بعد از دیدن چهره اشک آلود یا اندوهگین والدینشان می‌پرسند و این بهترین زمان برای توضیح دلیل عزاداری‌هاست، اما باید توجه داشته باشید که توضیح دادن این وقایع نباید به گونه ای باشد که کودکان احساس وحشت و ترس کنند، بنابراین از بیان جزئیاتی که دل نازک کودکان را به درد می‌آورد پرهیز کنید و سعی کنید وقایع کربلا را با زبانی کودکانه برایشان روایت کنید؛ روایتی که بتواند در دل کودک بنشیند تا جایی که اصولی همچون مبارزه با ظلم، عشق به همنوعان، کمک به ضعیفان، حق طلبی، راستگویی و… را در ذهن کودک حک کند.
فراموش نکنید شما در دوره ای زندگی می‌کنید که کودکان بیش از این که با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله مأنوس باشند با شخصیت‌های تخیلی کارتون‌هایشان مأنوس شده‌اند.

با توجه به این که برنامه های کودک در این ایام فضایی آرام‌تر و محزون‌تر دارند و کوچه و محله هم نشانه های زیادی از حضور عزاداری مذهبی دارند، سعی کنید رنگ و بوی خانه را هم با این فضا هماهنگ کنید، بسیاری از خانواده‌ها در این روزها خودشان مراسم عزاداری برپا می‌کنند یا نذری می‌دهند، اما در خانه‌هایی که چنین مراسمی برپا نیست والدین به خصوص مادر، بهتر است تغییراتی در فضای خانه ایجاد کند که نشان‌دهنده هم سویی با عزاداری‌ها باشد؛ قرار نیست حتماً با پخش مداحی یا نوحه سرایی چنین فضایی آماده شود، می‌توان با تغییر رنگ لباس در روزهای تاسوعا و عاشورا، خواندن قرآن و دعا یا با آویزان کردن یک پرچم سیاه در خانه، هم سویی با عزاداران را به کودک نشان داد تا او گمان نکند این مراسم مربوط به آدم‌های بیرون از خانه است.

باید توجه داشت برنامه های کودک در این ایام تغییرات نسبتاً زیادی پیدا می‌کنند؛ ترانه های شاد پخش نمی‌شود و فضای برنامه‌ها در سکوت بیشتری قرار دارد، مجری‌ها معمولاً لباس‌های تیره تر می‌پوشند و خنده و شادی کمتری از خود نشان می‌دهند، بنابراین سعی کنید برای کودک برنامه های جایگزینی که متناسب با این فضاست قرار دهید.
دیدن تعزیه، دسته های عزاداری، نمایشگاه‌هایی که معمولاً به مناسبت این ایام برگزار می‌شود گزینه های مناسبی است. اگر کودک را به دیدن مراسم تعزیه بردید، با زبان ساده ای روایت تعزیه را به کودک بگویید، بسیاری از کودکان به دلیل این که از داستان تعزیه سر در نمی‌آورند کلافه و خسته می‌شوند.

بد نیست سری هم به کتاب‌فروشی‌ها بزنید و کتاب‌های داستانی را تهیه کنید که برای گروه سنی کودکان است و وقایع کربلا را با زبانی کودکانه و به صورت مصور نشان می‌دهد.
یک راه دیگر هم استفاده از اشعار کودکانه است، اگر کتابی در این زمینه پیدا نکردید با یک جستجوی اینترنتی می‌توانید گلچینی از این اشعار را تهیه کنید و برای کودکان بخوانید. همچنین می‌توانید کودکان را در کمک کردن به مراسم مختلف مذهبی شریک کنید، آن‌ها می‌توانند در پخش کردن غذاهای نذری کمک کنند، به عزاداران خرما یا شیر تعارف کنند و خود را جزئی از عزاداران امام حسین علیه‌السلام ببینند.
zorrieh .ir-kudak muharramنکته دیگری که قابل ذکر است نقد برنامه های عزاداری در مقابل کودکان است. به خاطر داشته باشید کودکان با توجه به سنشان یک داستان کلی را از محرم یاد می‌گیرند و نقد جزئی شما می‌تواند بر این کلیت یادگیری شده، اثر بگذارد. بنابراین اگر به اشعار برخی مداحان یا کیفیت یک عزاداری ایرادی وارد است این را در جمع بزرگ‌ترها بیان کنید نه در حضور کودکان.

شما خودتان هم این هویت مذهبی را در کودکی کسب کرده‌اید و با مطالعه و تعمق بیشتر در طول سال‌های متوالی، توانایی تشخیص درست و غلط را به دست آورده‌اید پس اجازه دهید هویت مذهبی کودک شکل بگیرد و در سنین نوجوانی که پرسش‌های اساسی‌تری برایش ایجاد می‌شود با تفکر و تعمق خودش به این جزئیات بپردازد.

“باز نشر”

منبع:سبک زندگی اسلامی